تبليغاتX
دانشجويان پزشكی ورودی 68 اهواز

دانشجويان پزشكی ورودی 68 اهواز

چند روز پیش نامه الکترونیکی به دستم رسید که برگزیده ای از سخنان چند فرد مشهور را در بر داشت. بد نیست با هم چند تا از آنها را بخوانیم:


 
ناپلئون بناپارت ناپلئون بناپارت :

هنگامی که دشمنت در حال اشتباه کردن است ، در کارش وقفه نینداز . 
آلبرت انیشتین آلبرت انیشتین :

هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی !
اسکار وایلد اسکار وایلد :

همیشه دشمنانت را ببخش ، هیچ چیز بیش از این آنها را ناراحت نمیکند .
آلبرت انیشتین
آلبرت انیشتین :

دستهایت را برای یک دقیقه بر روی بخاری بگذار ، این یک دقیقه برای تو مانند یک ساعت میگذرد . با یک دختر خوشگل یک ساعت همنشین باش ، این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه میگذرد و این همان قانون نسبیت است !
آلبرت انیشتین
مارک تواین :

بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی ، تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که واقعاً احمقی !
 
 
 
جوزف استالين  ژوزف استالين :

مرگ يك نفر تراژديه ، مرگ يك ميليون نفر آمار !
ماهاتما گاندي ماهاتما گاندي :

آنچنان زندگي كن گويي كه فردا خواهي مرد ، آنچنان بياموز گويي كه تا ابد زنده خواهي ماند .
البرت هوبارد البرت هوبارد :

زندگي رو زياد جدي نگير ، چون هرگز از اون زنده بيرون نميري .
ژان كوكتو
ژان كوكتو :

ما بايد به شانس ايمان بياوريم ،‌ تا كي ميتوانيم موفقيت كساني را كه دوستشان نداريم تفسير كنيم  .
آيزاك آسيموف  آيزاك آسيموف :

زندگي لذتبخش است و مرگ آرامش بخش ،‌اين ميان انتقال رنج آور است  .
وينستون چرچيل  وينستون چرچيل :

پيروزي يعني توانايي رفتن از يك شكست به شكست ديگر بدون از دست دادن اشتياق
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 9:39  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

سلام دوستان.

ده روز پیش یک اتفاق جالب برای ما افتاد که بد نیست تعریف کنم.

ما یک کلاس مدیریت شکایات مشتری در دانشگاه برگزار کردیم که سید عباس هم با تمام معاوناش و مدیرای ارشد شرکت کردن. استاد ما یکی از دوستان بسیار عزیز بنده بود و کلاس رو به شکل خیلی شاد و سرزنده اجرا می کرد. یکی از کارهایی که کرد این بود که برای دیر اومدن یا زنگ زدن با موبایل یا جواب دادن به موبایل و یا حتی اگر صدای زنگ موبایل کسی بلند می شد اون نفر رو هزار تومن جریمه می کرد و پول ها رو جمع می کرد. عصر بعد از نهار قرار شد با این پول ها یک چیزی بخریم که همه استفاده کنند. قرار بر این شد که بستنی سالار بخریم. به همکارانم سفارش کار را دادم و یک راننده آژانس را فرستادیم برای این کار. ما سر کلاس نشستیم و مشغول کار بودیم ولی دیدیم خبری نشد.

کلاس داشت تمام می شد ولی خبری از بستنی سالار نبود. وقتی دیگر قطع امید کرده بودیم پیگیری کردم ببینم چی شده.

فکر می کنید چه اتفاقی افتاده بود؟

راننده گرامی رفته بود و با اون پولها سالاد خریده بود. اون هم به اندازه یک گروهان!!

همکار های ما هم کلی زحمت کشیده بودند تا طرف را قانع کنند که ساعت ۳ بعد از ظهر و دوساعت بعد از نهار کسی سفارش سالاد نمی دهد. اما زیر بار نمی رفت. خلاصه با همین کش و قوس زمان تلف شد و کسی به بستنی نرسید. بالاخره راننده را قانع کرده بودند تا برود سالادها رو پس بدهد ولی پول ها را معاون پشتیبانی گرامی دانشگاه در جیب مبارک گذاشت و رفت.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 9:58  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

به این لینک سر  بزنید .... ولی نظر دادن یادتان نرود:


http://i39.tinypic.com/k4cw1c.jpg


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 22:19  توسط سهراب  | 

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: 'بله'. بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. 'در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!' همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: ' حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که :   این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند: خدا، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود. سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.' پروفسور ادامه داد: 'اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.' یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: 'پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟' پروفسور لبخند زد و گفت: ' خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست هست.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 8:41  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

با سلام به همه دوستان بچه دار 68
مژده مژده

بدینوسیله به اطلاع میرساند که پسر من یعنی رضا

ابراز علاقه کرده اند که از میان دختران عزیز شما یک نفر را انتخاب کنند!


لذا از کلیه دختر داران عزیز خواهشنمدم تا فرصت از دست نرفته اقدام فرمایند

جهت اطلاع شما عکس ایشان را برای آب رفتن دل شما در ذیل آورده ام!

روی عکس کلیک کنید:

داماد آینده شما

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 21:11  توسط سهراب  | 

این عکس از آن کیست؟ برای دیدن آن بر رویش کلیک کنید....


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 21:26  توسط سهراب  | 

 

دوستان سلام. چون حرف پرده شد لازم ديدم همان نوشته اي كه در خاطرات بهش اشاره شده بود و من و رائد و حسين اسديان نوشته بوديم رو در اين جا بنويسم تا تجديد خاطره اي باشه.

Medical Nardeology

نرده شناسی پزشکی

* نام انگل:             Nardia Selfica

* انتشار جغرافیایی: بصورت پاندمیک در اصطبل ها وجود دارد. اخیرا یک مورد نیز در سلف پزشکی مشاهده شده است.

* میزبان ها: میزبان اصلی آن همان اصطبل ها می باشند و سلف پزشکی بصورت اتفاقی مبتلا میشود.

* محل جایگزینی: بین دو جنس مخالف و معمولا در کنار راه تردد آنها جایگزین میگردد ( اصطلاحا به آن "اینترجنوس مخالفوس" گفته میشود).

* مورفولوژی: بصورت مشبک از تیوبولهای طولی و عرضی ساخته شده است. پایه های آن بوسیله Sucker  های سیمانی به زمین متصل میشود.

* سیر تکاملی: فرم عیر فعال این انگل در ابتدا همراه انگل Sotunicus Pardiparum  بصورت همزیستی در بافت " آمفی تئاتریال " مشاهده میشود و پس از درمان ناقص SP  انگل اصلی پرده اندازی نموده و تبدیل به فرم فعال میگردد و پس از مهاجرت به بافت سطحی Interagatal Selficalum  توسط Sucker  های خود جایگزین میگردد.

*بیماریزایی: نام بیماری ایجاد شده توسط انگل Nardiasis  ( نردیوز ) میباشد.

مهمترین علائم آن عبارتند از:

1- ایجاد حرکت توربلانت در دانشجویان پسر

2- ایجاد Hypersesitivity  در افراد بیمار!

3- ایجاد بیماری روانی " خود در اصطبل بینی " که نوعی مالیخولیای منتشر است

4- ایجاد سرگیجه و حیرت و گاهی تهوع در افراد غیر بومی

5- شبها به علت برخود فیزیکی افراد به انگل علائم این بیماری به حداکثر میرسد

* تشخیص: این انگل بصورت ماکروسکپی قابل مشاهده میباشد. برای اطمینان میتوان از عکسبرداری از سلف ( Self Scan  ) استفاده نمود.

از تست سرولوژيکي  ( Intergatal Selficalum Test ) يا I.S.T نيز ميتوان استفاده کرد.

* درمان: برای درمان بیماریهای حاد داروی انتخابی استیلن اکسیژن جوشامین میباشد. و نیز داروی آهن ارازول که از مشتقات اره میباشد نیز موثر است. در بیماریهای مزمن برای تسریع نابودی انگل میتوان از آب و اکسیدانها استفاده کرد.

* مبارزه بیولوژیکی: بوسیله تک دسته ای هایی از خانواده های دنده داران و تبر بالان و چکش سانان صورت میگیرد.

* پیشگیری: باید از تولید آهن جلوگیری کرد. درمان کامل بیماری Pardiasis  نیز موثر میباشد.

هدهدمیرزا

تاریخ نصب در بورد آزاد انجمن اسلامی دانشکده پزشکی اهواز: 9/9/1370

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 14:35  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 






شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 23:22  توسط رضا علمایی  | 

 

من پولدارم

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.
گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم

آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين

نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه

دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره

آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك جاي دمپايى آنها را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم «ثروتمندى» هستم.

 

 


پير عاقل
 پيرمردي 92 ساله که سر و وضع مرتبي داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 ساله‌اش به تازگي درگذشته بود و او مجبور بود خانه اش را ترک کند.

پس از چند ساعت انتظار در سرسراي خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پيرمرد لبخندي بر لب آورد

همين طور که عصا زنان به طرف آسانسور مي‌رفت، به او توضيح دادم که اتاقش خيلي کوچک است و به جاي پرده، روي پنجره‌هايش کاغذ چسبانده شده است

پيرمرد درست مثل بچه‌اي که اسباب‌بازي تازه‌اي به او داده باشند با شوق و اشتياق فراوان گفت: «خيلي دوستش دارم

به او گفتم: ولي شما هنوز اتاقتان را نديده‌ايد! چند لحظه صبر کنيد الآن مي رسيم

او گفت: به ديدن و نديدن ربطي ندارد. «شادي» چيزي است که من از پيش انتخاب کرده‌ام. اين که من اتاق را دوست داشته باشم يا نداشته باشم به مبلمان و دکور و... بستگي ندارد بلکه به اين بستگي دارد که تصميم بگيرم چگونه به آن نگاه کنم. من پيش خودم تصميم گرفته‌ام که اتاق را دوست داشته باشم. اين تصميمي است که هر روز صبح که از خواب بيدار مي شوم مي گيرم

من دو کار مي توانم بکنم. يکي اين که تمام روز را در رختخواب بمانم و مشکلات قسمت‌هاي مختلف بدنم که ديگر خوب کار نمي کنند را بشمارم، يا آن که از جا برخيزم و به خاطر آن قسمت‌هايي که هنوز درست کار مي کنند شکرگزار باشم. هر روز، هديه اي است که به من داده مي شود و من تا وقتي که بتوانم چشمانم را باز کنم، بر روي روز جديد و تمام خاطرات خوشي که در طول زندگي داشته‌ام تمرکز خواهم کرد

سن زياد مثل يک حساب بانکي است. آنچه را که در طول زندگي ذخيره کرده باشيد مي‌توانيد بعداً برداشت کنيد. بدين خاطر، راهنمايي من به تو اين است که هر چه مي‌تواني شادي‌هاي زندگي را در حساب بانکي حافظه‌ات ذخيره کني

از مشارکت تو، در پر کردن حسابم با خاطره‌هاي شاد و شيرين تشکر مي‌کنم. هيچ مي داني که من هنوز هم در حال ذخيره کردن در اين حساب هستم؟

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 21:41  توسط رضا علمایی  | 

يكي بود يكي نبود...

يك وبلاگي بود كه اسمش رو مي دونيد.

چند سالي بود كه يه نفر توش مي نوشت و كسي خبر نداشت.

بعدش يهو خواننده هاش زياد شدن. خبرش دهان به دهان گشتو حتي كارش به روزنامه ها هم رسيد.

گروه هاي ديگري از بر و بچه هاي پزشكي هم به فكر كار مشابهي افتادند.

نويسنده هاش شد دو تا، سه تا، چهار تا و....

اما سه چهار ماه بعد نويسنده اصلي رفت و واسه خودش يه سايت ديگه راه انداخت. وبلاگ قديمي و نويسنده هاش هم يكي يكي از دل و دماغ افتادند. يكي رفت و يكي استعفا داد و يكي ...

كم كم وبلاگ افتاد به هن و هن..

يكي از نويسنده ها اما همچنان به نوشتن ادامه مي داد. ولي نوشته هاش بوي قرمه سبزي داشت!!

اين شد كه وبلاگ يواش يواش حتي خواننده هاش رو هم از دست داد.

بعدش وبلاگ مظلوم ما فضا و اسم و آدرسش را هم ازش گرفتند.

 

حالا ما اومديم تا دوباره زنده اش كنيم. اما هنوز نويسنده هامون كم مي نويسند. بيايين برنامه بريزيم هر كدام ما حد اقل هر هفته يك مطلب بنويسيم. اونقدر تعدادمون هست كه با اين نوشته ها بتونيم وبلاگ رو سر پا نگه داريم.

 

ممنون از همه

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 10:55  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

دوران قبل از دانشگاه = حسرت
قبول شدن در دانشگاه = صعود
كنكور = گذرگاه كاماندارا
دوران دانشجويي = سالهاي دور از خانه
خوابگاه دانشجويي = آپارتمان شماره 13
بي نصيبان از خوابگاه = اجاره نشين ها
امتحان داخلي= كشتار نيوجرسي

افتاده هاي داخلي= بايکوت
امتحان ميان ترم = زنگ خطر
امتحان پايان ترم = آوار
ليست نمرات دانشجويي = ديدنيها
نمره امتحان = پرنده كوچك خوشبختي
مسئولين دانشگاه = گرگها
استادان = اين گروه خشن
اشپزخانه = خانه عنكبوت
رستوران دانشگاه = پايگاه جهنمي
پاسخ مسئولين = شايد وقتي ديگر
دانشجوي اخراجي = مردي كه به زانو در امد
دانشجوي فارغ التحصيل = ديوانه از قفس پريد
دانشجوي سال اولي = هالوي خوش شانس
دانشجوي عاشق=آواز قو
ازدواج دانشجويي=کلاه قرمزي و سروناز
واحد گرفتن = جدال بر سر هيچ
مدرك گرفتن = پرواز بر فراز آشيانه فاخته
پاس كردن واحدها = آرزوهاي بزرگ
محوطه چمن دانشگاه =حريم مهرورزي
استاد راهنما = مرد نامرئي
كمك هزينه = بر باد رفته
درخواست دانشجويان = بگذار زندگي كنم
دانشجوي دانشگاه اهواز = بينوايان
دانشکده پزشکي=آليس در سرزمين عجايب
برخورد استادان = زن بابا
اتاق رئيس دانشگاه = كلبه وحشت
شب امتحان = امشب اشكي ميريزم
تقلب در امتحان = راز بقا
يادگيري = قله قاف
دانشجوي معترض = پسر شجاع
تربيت بدني1 = راكي1
تربيت بدني2= راكي2
خاطرات استادها = اعترافات 
انصراف = فرار از كولاك
تصييح ورقه امتحان = انتقام
نمره گرفتن از استاد = دوئل مرگ
شاگرد اول = مرد   6مبليون دلاري
آرزوي دانشجويان = زلزله بزرگ
هيئت علمي = سامورا يي ها
رئيس دانشگاه = ديكتاتور بزرگ
رئيس دانشکده=دردسر هاي آقاي رئيس جمهور
مدير گروه= مردي که مي خندد
رفتن به خوابگاه دختران = عبور از ميدان مين
رئيس آموزش = سيندرلا

برخورد مسئولين = كميسر متهم ميكند
از دانشگاه تا خوابگاه = از كرخه تا راين

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 21:43  توسط سهراب  |