تبليغاتX
دانشجويان پزشكی ورودی 68 اهواز

دانشجويان پزشكی ورودی 68 اهواز

بهاری دلپذیر و سالی‌ خجسته را برای شما و تمام کسانی‌ که به ایران زمین مهر میورزند، آرزومندم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 20:27  توسط بهنام رحمدل  | 

بدینوسیله به سهراب، شاغلام، مازیار، رضا علمایی، عباس حسنی و بقیه تذکر و اخطار داده میشود که همکاری خود را با این وبلاگ افزایش دهند، بدیهی‌ است در صورتی‌ که افزایش سطح همکاری صورت نگیرد هیچ اقدامی صورت نگرفته پس هیچ اتفاقی هم رخ نمیدهد 


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 21:50  توسط بهنام رحمدل  | 

این خاطرهٔ مریم خانوم از بیمارستان رجایی شده سریال. تو همهٔ "نظر بدهید"‌ها از پایین تا بالای وبلاگ نوشته، ۱۵ بار... به قول مهران مدیری "میشه؟"... اگه ما قسم بخوریم که این خاطره رو خوندیم قبول میکنی‌ مریم خانوم؟ 

شاغلام برس به داد....، مازیار یا نفر دیگه به گروه مردم آزار‌ها اضافه شد...یه چیزی بگو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 19:22  توسط بهنام رحمدل  | 

این خاطره شاغلام از قاشق و چوب من رو یاد خاطرات خیلی‌ تلخی‌ انداخت، دو تاش بیشتر تو ذهنم مونده:

۱- بیمارستان شرکت نفت اهواز: یه پسر پنج شش ساله با شکم حاد، مثل تخته. موقع شرح حال همراهان گفتند گاو لگد زده تو شکمش. ولی‌ مادر بدبختش منو کشید کنار و آهسته تو گوشم گفت باباش لگد زده تو شکمش. من هم بهش گفتم مادر جان، واسه ما اون هم گاوه و فرقی‌ نمیکنه. به هر حال کودک معصوم رفت اتاق عمل. طحالش جرواجر بود.

۲- بیمارستان مهر اهواز: کودک دوباره پنج شش ساله و یه زخم تمیز و شارپ روی استرنوم به طول حدودا یه سانت و عمق نیم سانت. باباش گفت خورده نمیدونم به کجا، یادم نیست چه زری زد. وقتی‌ کودک معصوم رو گذشتم رو تخت که بخیه کنم زخمش رو دیدم یه وری خودش رو کج کرده و راحت نمیخوابه. پرسیدم و گفت پشتم میسوزه. وقتی‌ پشتش رو دیدم متوجه شدم یه زخم دقیقا مشابه روی اسکاپولاش هست. باباش رو کشیدم کنار و گیر بهش دادم، گفت که با سیخ زدمش. با خودم کمی‌ فکر کردم که الان وظیفهٔ من چیه واقعا؟ این بچه امنیت نداره ولی‌ کی‌ تو اون شهر شیر تو شیر به حرف من گوش میده؟ ۱۱۰؟ دادگاه؟ قاضی؟ قانون؟ همه میگند باباشه تنبیهش کرده...

اینجا تو کانادا یکی‌ از بزرگ‌ترین جرم‌های متصور آزار کودک و غفلت از کودک است. هر دو جرم است و منجر به از دست دادن حق حضانت میشود، شوخی‌ هم ندارند. بچت رو میگیرند و دستت به هیچ کجا هم بند نیست. مثلا اینجا شما حق نداری بچت رو تا سن ۱۲ سالگی در صندلی‌ جلوی ماشین بشونی (مقایسه کنید با عقب وانت). اگر این کار رو کردی به جرم تلاش برای قتل کودک در همونجا با دستبند و تو سری میبرندت و از همون شب دیگه بچت رو نمیبینی. اگه بچت رو تا ۱۲ سالگی تو خونه تنها بگذاری همون حکم رو داره. اگه فیزیکی‌ به بچه تعرض کنی‌ که دیگه خدا کمکت کنه. بهترین وکلا هم دیگه از پس پروندت بر نمیان و بچه بای بای... اینجا بچه حکم جواهر رو داره (شما راجع به بچهٔ خودتون همین حس رو ندارید؟) و آیندهٔ کانادا رو در این بچه‌ها میبینند، همون چیزی که ما تو ایران زیاد شعارش رو میدیم ولی‌ بچمون رو کتک می‌زنیم، قاشق می‌کنیم تو ک...ش، عقب وانت سوارش می‌کنیم، تنهاش میگذاریم تا خودشو بسوزونه، با سیخ میزنیمش و دست آخر جامعه رو پر می‌کنیم از آدم‌هایی‌ که در کودکی اینقدر کشیده اند که یاد نگرفته اند با کودکشون چطور رفتار کنند...و این سیکل معیوب ادامه داره... حالا ببینید آینده از آن کیست؟...

اینجا تو کانادا ترتیب حق و حقوق اجتماعی اینطوره:

۱- کودکان ۲- مسن‌ها ۳- زنها ۴- حیوانات ۵- درختها و بالاخره ۶- مردها....(خوب ما هم به خاطر زن و بچمون راضیم دیگه) حالا نباید بگیم این پیشرفت نوش جونشون؟ نفت دارند؟ تاریخ دارند؟ شانس دارند؟ نه....اینها عقل، وجدان، اخلاق و همت دارند و در عوض ادعا ندارند که ما خدا رو شکر این آخری رو خیلی‌ داریم...ساده و منطقی‌ است. خیلی‌ ساده...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 20:3  توسط بهنام رحمدل  | 

سال ۷۲ بود که خانهٔ تیمی ۸ نفری ما از هم پاشید. منظورم خانه دانشجویی من، مازیار، فرشید، پیام، پیمان، سعید، رائد و مجید ذبیحی در خیابان اسفند گلستان بود. علل آن بماند ولی‌ خاطراتی بعد از آن شکل گرفت که من هنوز از یاد آوری آنها لذت میبرم. هر کسی‌ از یه ور رفت و من هم به خوابگاه انقلاب رفتم و یه راست به اتاق افرادی که همگان را سورپریز کرد. محمدرضا نوروزی، محمدرضا کریمی‌، عباس حسنی، محمد حسین اجاقی و حمیدرضا جهانگیری، به قلب غیر خودی ها! نیرو‌های دو طرف شوکه شده بودند. واقعا می‌خواستم ببینم این غیر خودی‌ها کیا هستند، به چی‌ فکر میکنند، چه منشی دارند، حرفشون چیه خلاصه؟ خودم از نتیجه‌ای که گرفتم خجل شدم. از روز اول غیر از محبت، برادری، احترام، احساس عمیق و قدر شناسی‌ هیچ چیز ندیدم...

صبح‌ها قبل از طلوع  خورشید به نوبت میرفتیم نون میخریدیم. دیگه کم کم داشتم از خجالت کم می‌‌آوردم، هر روزی که من نوبتم بود  یه نفرشون من رو تو خواب قال میذاشت و جای من میرفت نون میگرفت. به جای ساعت با بوی نون تازه از خواب بیدار میشدم و خجالت میکشیدم (شرط میبندم الان مازیار تو دلش میگه "ای مارمولک، خوب خودتو به خواب میزدی"). عباس حسنی شب‌ها میرفت تو اتاق فولادی و میرفت سر ساک فولادی و خوردنی میدزدید و بدو بدو در حالیکه از فرط خنده سیاه شده بود سراسیمه میرسید و پهن میشد کف اتاق. بعد با هم میخوردیمشون... و خیلی‌ خاطرات دیگه.

 از خاطرات خوب اون اتاق هر چی‌ بگم کم گفتم. اونقدر اونها بزرگوار بودند که بعد از اینهمه سال هر وقت یادشون می‌‌افتم غمی رو دلم میشینه که چرا پیششون نیستم. وقتی‌ تو همایش سال ۸۴ اجاقی، نوروزی و حسنی رو دیدم و بغلشون کردم نتونستم اشکم رو کنترل کنم....

الان که به اون بزرگواران فکر می‌کنم به خودم میگم "هیهات بهنام، تو کجایی‌ و اونها کجا، با هر چی‌ بری به گردشون نمیرسی"، خوش به حالشون...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 7:30  توسط بهنام رحمدل  | 

 نمیدونم چه سالی‌ بود (مازیار این چیز هارو بهتر میدونه چون دفتر خاطرات داره) که ما از یک تعطیلی در تهران داشتیم برمیگشتیم اهواز. اون موقع هم که خبری از تهیه بلیت اینترنتی و این چیز‌ها نبود و به تازگی داشتند بلیت‌ها رو پیش فروش میکردند واسه روز‌ها و هفته‌های آتی. یک روز من، پیمان رحمانی، حسین اسدیان، مازیار و نمیدونم فرشید بود یا پیام یا یکی‌ دیگه رفتیم راه آهن تهران که بلیت بگیریم. به خاطر پیشرفت در سیستم فروش بلیت و کامپیوتر و این حرف‌ها چند تا گیشه باز شده بود که کمی‌ هم با هم فاصله داشتند، هر گیشه بلیت یک مسیر رو میفروخت، گیشهٔ اهواز، مشهد، تبریز و خلاصه... ما تو گیشهٔ اهواز تو صف بودیم که دیدیم یه آقایی آذری (همون ترک) داره چشم چشم میکنه تو جمعیت. تا اینکه یهو چشماش افتاد به حسین و بدون اینکه وقت رو تلف کنه یه راست اومد جلو و شروع کرد با حسین ترکی‌ حرف زدن. داشت میپرسید که گیشهٔ تبریز کجاست. ظاهرا فارسی‌ نمیدونست و دنبال دیلماج میگشت. آقا ما دیگه نمیدونستیم چطوری باید بخندیم، داشتیم منفجر میشدیم. حسین هم که متوجه شده بود همونطور که داشت به یارو آدرس میداد قرمز شده بود. وقتی‌ یارو رفت ما پکیدیم از خنده...هر کی‌ یه چیزی گفت. یکی‌ گفت "حسین از کجا فهمید باید بیاد پیش تو؟"، فکر کنم مازیار یا من بودیم که جواب دادیم (این حرف‌ها از من و مازیار بر میاد) "از رو گوشهات پیدات کرد" و خلاصه کر کر خنده. حسین هم که حسابی‌ گیج شده بود میخندید و هاج و واج مونده بود که چطوری اینقدر ترک بودنش تابلو هست؟ آقا خلاصه سوژه خنده تا اهواز... یادش به خیر.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 19:54  توسط بهنام رحمدل  | 

خاطره‌ای که از سال ۷۱ نقل کردم صرفا جنبهٔ تفریحی داشت چون از آن زمان ۱۷ سال گذشته بود بعید میدانستم حساسیتی پدید آید ولی‌ چون دیدم کمی‌ تولید ابهامات کرد ترجیحا آنرا به همراه توضیحات دوست عزیزم مازیار حذف کردم. ابتدا خواستم شرحی بر توضیحات مازیار عزیز بنویسم ولی‌ بعد پشیمان شدم چون دیدم سر دراز پیدا می‌کند و حرف‌هایی‌ زده میشود که نباید.

از همگان که آنرا خوانده‌اند (خصوصا برادر عزیزم مازیار) عذر می‌خواهم و از بقیه که نخوانده‌اند می‌خواهم که فراموش کنند. چیز جدیی‌ نبود. با خاطره‌ای دیگر جبران می‌کنم.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 18:33  توسط بهنام رحمدل  | 

این خاطرهٔ مازیار از اینترنی بخش چشم سینا من رو به یاد یک خاطره از همون بخش انداخت. عید بود و همه سر خونه زندگیشون بودند و من اون روز کشیک بودم و طبیعتا تنها. زنگ زدن که یک تروما به چشم هست برم ببینم. یک بچهٔ ۳-۲ ساله بود و خدا رو شکر ترومای چندانی ندیده بود، فقط کمی‌ قرمز شده بود. با اینحال به باباش گفتم که باید زیر اسلیت لامپ ببینمش و ازش خواستم که خودش بشینه رو صندلی و چونهٔ بچه رو بذاره رو تسمه. وقتی‌ تو لنز نگاه کردم چشم بچه رو ندیدم و سرم رو آوردم کنار ببینم بچه کو؟ چشمتان روز بد نبیند، قسمتی‌ از نواحی تحتانی بچه که از شلوار بیرون بود جلوی لنز اسلیت لامپ بود!! وقتی‌ که بهش گفتم که "چکار میکنی‌ عمو؟" گفت خودت گفتی‌ که "چونه‌ش رو بذار اینجا"!! من به فتح نون گفته بودم و آقا به کسر نون برداشته بود!! بعد از اینکه بهش گفتم "حالا من هر چی‌ که گفتم تو بچت رو واسه چی‌ اینجا آوردی، کجاش آسیب دیده بود؟" مظلومانه گفت "من چی‌ میدونم دکتر، من که دکتر نیستم" خلاصه... طفلک این واقعیت که "اعضای بدن به هم مرتبطند"رو کمی‌ جدی تر از اینها گرفته بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 21:29  توسط بهنام رحمدل  | 

ملاحظه میفرماییم که بر و بچه‌ها یه تکونکی به خودشون دادند. شش مطلب در عرض پنج روز. مایه مسرت است، چشمتان نزنیم. اگر به همین منوال هر از گاهی‌ قدم رنجه فرموده و با خاطرات خوب خودتان اینجا را با طراوت کنید اینجانب بقای شما را پس از نگارش خاطراتتان تضمین مینمایم (این جملهٔ دراز به جای "نمیمیرید که" نشسته است).

حالا یک خاطره از من که در رابطه با مازیار هم هست.

روزی از روز‌ها در خوابگاه سینا که بچه‌ها صبح‌ها به سوئ سرویس هجوم میفرمودند که جا نمانند مازیار دیر از خواب بلند شده بود (یا صبح کلاس نداشت، درست یادم نیست) و سر کیف رفته بود دستشویی، بعد متوجه شده بود که آب قطع است! کمی‌ ترس بر جانش میافتد که چه کند که به ناگاه در مستراح کمی‌ باز میشود و دستی‌ یک آفتابه پر از آب را میگذارد جلوی رویش. این آفتابه که همچون الماسی در تاریکی مستراح چشم مازیار را سحر و جادو کرده بود به داد وی رسید و مازیار توانست از پس مشکل بزرگی‌ بر آید. مازیار هیچ وقت ندانست که آن دست پنجه طلایی که بود و چگونه پیدایش شد.

هر چه از دوست رسد نیکوست، همهٔ خاطرات که نمیتواند به رنگ و بوی بستنی سالار (ببخشید سالاد) باشند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 0:16  توسط بهنام رحمدل  | 

این وبلاگ وبلاگ بشو نیست. شده جایی‌ که ۴-۳ نفر بنویسند و ۱۰-۸ نفر بخوانند. خوب اگه این ریختیه که من تنهایی‌ روزی چند تا ایمیل دارم به بیش از ۲۰ نفر میزنم. یعنی‌ مخاطب ایمیل‌های من از این وبلاگ بیشتره. خوب نتیجه اینکه ما میتونیم با ایمیل با هم در تماس باشیم، عکس، شماره تلفن مدارک و... رد و بدل کنیم. امنیتش به مراتب بیشتر از وبلاگ است (هدف از تاسیس وبسایت هم به همین منظور بود) و دیگه هیچکس هم از هیچکس به خاطر کمکاری دلگیر نیست....سهراب دق کرد از بس پای این وبلاگ زحمت کشید، من سعی‌ کردم بنویسم چه زمانی‌ که ایران بودم چه اینجا که گرفتار تر از ایران هستم، مازیار این وبلاگ رو احیا کرد، خانم دکتر حیدری سعی‌ کرد که بگه که آقایون اینجا تنها نیستند و همین...تموم شد. بقیه شدند روزنامه خوان! ۴-۳ نفر بنویسند، عکس بدند و.... و آنها بخوانند یا زحمتی کشیده و در تابلوی گفتگو بنویسند "سلام"!! خسته نباشید واقعا، مواظب انواع فتق باشید ها اینقدر جان میکنید یاران....همش همین بود؟! ۸ سال خاطرات همین بود؟!! به خدا من با دوستان دبیرستانی که ۴ سال بیشتر با هم نبودیم اینجا در تماس هستم، ولی‌ با بچه‌های دانشگاه... افسوس.

از فرط استیصال دیگه حال ندارم اینجا وقت بذارم. میبینم هیچکس مثل من، سهراب، مازیار و خانم دکتر حیدری نمیخواهد از گذشته چیزی به خاطر آورد...تک و توک جورابیان، شاغلام، حکمت و یکی‌ دو نفر دیگه فقط تو تابلوی گفتگو یه خط مینویسند که یا آدرسی میخواهند یا تلفنی از کسی‌. خوب اینکه اصلا به نگاهداری وبلاگ نمی ارزه...این کار رو با یک گروه ایمیل هم میشه کرد...رفتیم وبسایت راه انداختیم، واسه کی‌ آخه؟... نون نداریم بخوریم پیاز می‌خوریم اشتهامون واشه! مخاطب نداریم که...خودمون رو دست انداختیم...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 23:30  توسط بهنام رحمدل  | 

کلمهٔ "مازمی دود" با تلفظ "maazmidood" (بر وزن فازبی دود) به چه معنی‌ هست؟ این لغت معرف حضور دوستمان روزبه والیزاده هست، ولی‌ مطمئن هستم الان خبر نداره که لغتش شده سوال هفته...مازیار تو میدونی‌، هیچی‌ نگو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 23:18  توسط بهنام رحمدل  | 

می‌شه یکی‌ به من بگه که کلمات "یادمان"، "گفتمان"، "چیدمان" و... از کجا آمده‌اند که اینقدر طرفدار دارند؟ من که فکر می‌کنم این کلمات شتر گاو پلنگی هستند از کلمات پارسی و پسوند "مان" فرانسه (همان "ment-" انگلیسی‌). پس چرا بجای آنها از کلمات "یادواره"، "گفتگو" و... استفاده نکنیم؟ من پارسی را پاس میدارم، شما هر کاری می‌خواهید بکنید و قس علیهذا

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 23:57  توسط بهنام رحمدل  | 

با سپاس از مازیار عزیز که این عکس عارفانه را برام ایمیل کرد

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 5:36  توسط بهنام رحمدل  | 

سوال اصلی‌: اسم ما‌ها رو بگید

سوال شیطونی: یکی‌ از این افراد زیر چند سال پیش سر از "شیطان بزرگ" در آورد، او کیست؟

راهنمایی شیطنت آمیز: من نیستم

یه سوال دیگه: کی‌ با بقیه فرق داره؟

خودم جواب میدم، من. چون هیچوقت به خوبی‌ بقیه عزیزان تو این عکس نبودم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 22:28  توسط بهنام رحمدل  | 

اینهم از خاطرات گروه ما یا به قول بعضی‌ از دوستان بی‌ معرفت اونوقت‌ها "باند عقرب". چقدر عوض شدیم ها...البته ما مردا قالی کرمونیم، هر چی‌ کهنه تر بهتر... حالا نوبت خانوما که ما رو بشناسند...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 22:12  توسط بهنام رحمدل  | 

۱- شیدا افتخار     ۲- مژگان فرخ پی      ۳- سپیده نیکفرجام         ۴- میترا حاتمی     ۵- مستانه مقتدری   ۶- رزینا بشارتی زاده       ۷- عارفه مبشر         ۸- تینا عمادی           ۹- شادیه فرید جمال     ۱۰- اعظم حیدری       ۱۱- آزیتا ایدنی       ۱۲- شهلا شهرجردی           ۱۳- زهره بلادی بهبهانی             ۱۴- فرزانه اسکندری   ۱۵- هلینا جان پناه         ۱۶- مژگان صامت زاده          ۱۷- ندا کریمی             ۱۸- فرزانه باقری برما     ۱۹- خانم آذردخت خسروی؟ از گروه میکروبیولوژی     ۲۰- زهرا غفرانی         ۲۱- وفا رکابی           ۲۲- سیما شینی دشتگل

ببخشید اعظم خانوم، یهو موتورمون گرم شد تکراری‌ها رو هم نوشتیم. ببخشید که همه رو نشناختیم، اگه بیشتر اونور پرده رو نگاه میکردیم امیر رفیعی و مرتضی‌ حسینی‌ یه کاری دستمون میدادند 

الان سید عباس حسنی تو دلش میگه مار زبونتو بزنه

با تشکر بسیار از خانم دکتر حیدری و بهنام عزیز این عکس هم به روز شد.

باز هم منتظریم. (مازیار)

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 7:1  توسط بهنام رحمدل  | 

 
فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم! در اينصورت كره زمين مانند فردی 46 ساله خواهد بود!
 
هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره‌ي سال‌هاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده‌اي داريم!  اما اين را مي‌دانيم كه در سن 42 سالگي، گياهان و جنگل‌ها
پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده‌اند. اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود! يعني زمين آن‌ها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را
به دنيا آورد.  در اوايل هفته‌ي پيش ميمون‌هاي آدم‌نما به آدم‌هاي ميمون‌نما تبديل شدند! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت.  انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است! بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي‌گذرد و حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره‌ي 46 ساله آورده است. او طي 40 دقيقه‌ي بيولوژيكي، از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است. او خودش را به نسبت‌هاي سرسام‌آوري زياد كرده، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است. سوخت‌هاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله‌ي برق آسا نگاه مي‌كند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 20:26  توسط بهنام رحمدل  | 

به نام خدا

این عکسی است که فضاپیمای وویجر از زمین گرفته است. عکسی که زمین را در فضای بیکران نشان می دهد.

کارل ساگان فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان نوشته است. در قسمتی از این کتاب می خوانیم:

دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬ مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابرستاره ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند٬ در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است. زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬ بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند. تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود. سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست. در این تیرگی و عظمت بی پایان٬ هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمی شود.

زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست٬ حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات٬ بله٬ استقرار٬ هنوز نه. خوشتان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم. گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد. برای من٬ این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر٬ و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ٬ تنها خانه ای که تاکنون شناخته ایم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 5:12  توسط بهنام رحمدل  | 

دوستان, ۱۹ سال پیش همگی‌ پا در محیطی‌ گذشتیم که برای ما غریبه بود، هر کسی‌ از شهری، روستایی، مکانی... دور هم جمع شدیم تا بیش از هفت سال و اندی را با هم سپری کنیم. آنهایی که سنشان بالاتر از ما بود می‌‌بایست پیشگام باشند تا خانوادهٔ بزرگی‌ را تشکیل دهند و به دور هم نگاه دارند. خوب نخواستند یا که نتوانستند. گروه گروه شدیم، دور شدیم، غریبه شدیم. خواهر برادر شدیم ولی‌ قهر بودیم (خواهر برادر!! دوست و همکار کلمات بدی بودند؟! بعضی‌ از این خواهر‌ها زن برادر‌ها شدند!!) بجای اینکه پا به پا باشیم عده‌ای شدند بپای بقیه، قیم بقیه... آن بقیه شروع کردند به واکنش و آن عده شروع به قدرت نمایی، تهدید به چوب کشی‌ و... به جای شیرینی‌ دوران دانشجویی کاممان پر شد از تلخی‌‌های گاه و بیگاه که همان هم میتوانست نباشد. قبل از اینکه به خود بیاییم دانشجویی تمام شد. ما ماندیم و یک دنیا خاطرات شیرین و تلخ و مبهم. حال به خود آمده‌ایم، به دنبال گمشده‌ای میگردیم که میدانیم چیست ولی‌ برای به دست آوردنش قدم بر نمیداریم. ما به دنبال صمیمیت گمشده‌مان میگردیم ولی‌ منتظریم آنرا برایمان پست کنند. هر کسی‌ که اینجا میاید به دنبال صمیمیت گمشده، خاطرات شیرین و تبدیل خاطرات مبهمش به خاطرات خوب است که به اینجا سر میزند. این جمع دیگر طاقت نقاب ندارد. بعضی‌ از ما بای پس عروق کرده‌اند، بعضی‌ همسر از دست داده‌اند، بیماری‌های مختلف، عوارض پیری و.... ما دیگر آن جوان نوزده و بیست ساله نیستیم. "غریبه"، "آشنا"، "همکلاسی"، "فضول"، "یک نفر" و.... اگر به دنبال آنید که ما هستیم نقاب از چهره برگیرید و سهمی در ایجاد این صمیمیت به عهده گیرید. اگر به دنبال آن نیستید دنیای مجازی پر است از چت روم‌ها و.... برای ارضای نیاز مبهم شما. به هر حال اینجا جای کسانیست که به دنبال پر کردن شکاف بین ما هستند نه کسانی‌ که این شکاف را فراخ تر میپسندند. به این جمع احترام گذارید و پیمان نامکتوب این جمع را نشکنید. سپاس گزاریم
+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 21:1  توسط بهنام رحمدل  | 

1- فرزانه اسکندری

 2- نیلگون کرمی

 3- سارا طالب نژاد

 4- سپیده نیکفرجام

 5- سیما اقاصادق

 6- هلینا جان پناه

 7- کتایون آرین نسب

 8- شادیه فرید جمال

9- رزینا بشارتی زاده

10- مژگان صامت زاده

 11- پانته ا وزیری

 12- راضیه حاجوی

 13- پریسا آصف

 14- عارفه مبشر

 15- اعظم حیدری

 16- فرزانه باقری

 17- مژگان فرخ پی

 18- تینا عمادی

 19- فرزانه قره باغی‌

 20- میترا حاتمی

 21- سحر عبدالحمیدزاده

 22- کتایون سیاح پور

 23- زهرا غفرانی

من چهار نفر رو یادم نیامد، شماره‌های ۷، ۱۴، ۱۶ و ۲۳. دو نفر رو هم شک دارم درست شناخته باشم، ۱۹ و ۲۱. شما هم کمک کنید... ولی‌ ۹۰% جایزه مال منه ها

با تشکر از همکلاسی گمنام، آپدیت شد. فقط مونده ۲ نفر.

بالاخره همگی شناسایی شدند. با تشکر از خانم دکتر حیدری و بهنام و سهراب و خودم!  (مازیار)

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 21:9  توسط بهنام رحمدل  | 

آقا سهراب به ما میگه احساس ما دلش رو نود و نه تیکه کرد. یکی‌ نیست بگه مرد مومن ما اینطوری بودیم از اول، پر از احساس. ما رو درک نکردند. فکر کردند ما اونطوری هستیم در حالیکه اینطوری بودیم. خلاصه ما رو بد فهمیدند، با یه دنیا احساس فکر کردند که ما بی‌ احساس هستیم در حالیکه پر از احساس بودیم، بعد با این پر احساسی‌ ادای آدم‌های بی‌ احساس رو در میاوردیم که اونها که فکر کردند بی‌ احساس هستیم نفهمن که ما با احساس هستیم ولی‌ ادای بی‌ احساس‌ها رو در میاریم و گیر ندند. آخه اگه میفهمیدند که ما واقعا بی‌ احساس نیستیم گیر میدادند که چرا بی‌ احساس نیستید و ادای بی‌ احساس‌ها رو در میارید؟ حالا فهمیدی چرا ما اینطوری بودیم و اونطوری نبودیم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 21:51  توسط بهنام رحمدل  | 

همکلاسی‌های سابق، دوستان فعلی‌، عزیزان
از اینکه روز ۲۶ مهر در بین شما نبودم بسیار غمگین شدم، دلم برای تک تک شما تنگ بود (دروغ نمیگم غیر از یک نفر). عکس‌ها را دیدم، هر چند کم بودند برای ۱۵ نفر. ما ایرانی‌ها عادت داریم وقتی‌ ۳ نفر یه جا میریم تلق تولوق ۱۰۰ تا عکس بگیریم، با تیر چراغ برق، با درخت.... ولی‌ وقتی‌ ۱۵ نفر دور هم جمع میشیم تا یه دنیا خاطرات خوب و بد رو با هم مرور کنیم ازش ۷ تا عکس در میاد!! کمتر از نفری نصف عکس! دلم می‌خواست عکس تک تک شما‌ها رو ببینم، موهای همه سفید شده، غیر از مازیار که خیال پیر شدن نداره و جعفر چون که پوست سر سفید نمی‌شه! سارا طالب نژاد که مثل اون وقت‌ها هست، حتئ تو عکس "علی‌ بی‌ غم" بودنش مشخصه، سپیده نیک فرجام یه غمی تو چهرش هست که نمیدونم چیه، امیدوارم که جدی نباشه. مجید بهروزی نیا هنوز هم قیافش با آدم دعوا داره (دلش ولی‌ صاف بود)، بهروز هم که هنوز نیشش تا بناگوش بازه. ابروهای جعفر هنوز ۸۸ هستند، حتئ شدید تر شده! سبیل‌های پیمان کو؟ چطور دلش اومد اون نیم کیلو سبیل رو بزنه؟....
دلم واسه همتون تنگ شده. اول از همه مازیار که هنوز عزیز‌ترین دوست تمام زندگیم هست، سید عباس حسنی واقعا عزیز، اجاقی، فولادی، نوروزی، سعید گران پی، جعفر، حکمت،.... همه.... حتئ دختر‌های کلاس که ۵/۷ سال با هم در کنار هم به اسم خواهر برادر ولی‌ غریبه تر از هر موجود دیگر زندگی‌ کردیم. دلم میخواد همهٔ شما‌ها رو یک بار دیگه ببینم، سر به سرتون بذارم، بغلتون کنم (آقایون فقط!)، از گذشته بگیم، از اینکه چقدر از همدیگه دوریم.... از دیدن عکس‌هاتون اشک تو چشمم اومد (البته خانومم داشت پیاز رنده میکرد)، چقدر دلم می‌خواد یک بار دیگه بین شما باشم... قدر همین نزدیک بودن رو بدونید و بیشتر دور هم جمع شید.
امید دارم دفعه بعد دست کم ۵۰ نفر جمع بشیم، خدا کنه من هم باشم. اون جمع بدون من لطف نداره!
به خدا میسپارمتان،
بهنام
تورنتو
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 17:28  توسط بهنام رحمدل  |