تبليغاتX
دانشجويان پزشكی ورودی 68 اهواز

دانشجويان پزشكی ورودی 68 اهواز

دوستان سلام.

نمی دونم کسی این مطلب را تا ۲۲ آبان خواهد دید یا نه! 

داستان این وبلاگ نویسی ما هم مثل بقیه کارهامون شده.

این هم از خصوصیات شست و هشتی های اهواز است دیگر. یهو تب می کنن و استاد عوض می کنن یا اینکه از اونور بام میافتن و هر کی هر چی بگه جیک نمی زنن.

مقدمه طولانی تر از ذی المقدمه شد!!

غرض این است که بگم ما تصمیم گرفتیم یک بار دیگر دور هم جمع بشیم. ما یعنی احتمالاْ فقط چهار پنج نفر! چون معلوم نیست هر کدوم از بچه ها الآن در چه حالی هستند. رضا علمایی و نوروزی از دو هفته قبل با پیامک اطلاع رسانی کرده اند. قرار بود من هم در اینجا بنویسم. ولی چون خودم هم جزو میزبانان هستم اصلاْ به صلاح نبود که زودتر اطلاعیه بدم. یه وقت دیدی بر و بچه ها از کانادا و آمریکا خواستند بیان.

دوستان وعده ما

ظهر جمعه ۲۲ آبان ۱۳۸۸

پارک جنگلی لویزان

(همون جای قبلی)

 

میزبانان:

خودم و حسین اسدیان و مجید بهروزی نیا

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 10:38  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

در هنگام اپيدمي جهاني يك بيماري، امكان عدم تماس با عامل آن بيماري تقريباً غيرممكن است در حالي كه امكان پيشگيري از ابتلاء به آن وجود دارد.
هنگامي كه هنوز سالم هستيد و بدن شما علائمي از ابتلاء به آنفولانزاي نوع A را نشان نمي‌دهد، رعايت چند دستورالعمل ساده از ابتلاء به بيماري و يا توسعه آن جلوگيري مي‌نمايد.
تنها راه ورود ويروس آنفولانزاي نوع A از طريق دهان يا بيني مي‌باشد. براي پيشگيري از بيماري كافيست نكات زير را رعايت نمایيد:

۱)      در هنگام مواجهه با بیماران و یا در مکان هایی که رفت و آمد افراد زیاد است، از ماسک های جراحی نوع سخت استفاده کنید.
۲)       دست هاي خود را چندين بار در روز بشویيد.
۳)      هيچيك از اجزاء صورت خود را لمس نكنيد و در مقابل اين وسوسه مقاومت نمایيد. (مگر براي خوردن، نوشيدن، شستشو و ساير امور ضروري)
۴)      دوبار در روز با آب نمك ولرم قرقره نمایيد (مي‌توانيد از محلول ليسترين نيز استفاده نمایيد.) ويروس آنفولانزاي نوع A از هنگام ورود از طريق دهان يا بيني به مدت ۲ الي ۳ روز در گلو باقي‌مانده و همانجا تكثير مي‌شود. با قرقره محلول هاي ضد‌عفوني كننده مانند آب نمك يا ليسترين مي‌توانيد از تكثير ويروس و ابتلاء به بيماري جلوگيري نمایيد. اين توصيه ساده را بي‌اهميت تلقي نکنید.
۵)      همانند بند ۳، بيني خود را نيز حداقل يك بار در روز با آب نمك شستشو دهید. اين موضوع ممكن است براي برخي افراد كمي مشكل بنظر برسد اما با كمي تمرين موفق خواهيد شد.
۶)      مصونيت خود را از طريق مصرف غذاها و ميوه‌هاي حاوي ويتامين C افزايش دهيد. چنانچه ناچار به مصرف قرص هاي ويتامين C مي‌باشيد، از وجود روي (Zinc) در آنها اطمينان حاصل کنید.
۷)      هرچه مي‌توانيد مايعات گرم مانند چاي،‌ قهوه و .... بنوشيد. اثر نوشيدن مايعات گرم مشابه قرقره نمودن آب نمك اما به صورت معكوس مي‌باشد. با قرقره نمودن، ويروس را از بدن خارج مي‌نمایيم و با نوشيدن مايعات گرم، ويروس را به داخل معده انتقال مي‌دهيم كه در آنجا امكان تكثير ندارد.
پيشنهاد مي‌كنم اين دستورالعملها را براي سايرين ليست نمایيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:42  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

درباره آنفلوانزای نوپدید هفته پیش مطالبی نوشتم که منبع اطلاعاتش کتاب بازپدیدی و نوپدیدی بیماریها جلد چهارم نوشته دکتر حسین حاتمی و مرجع بازآموزی کلاسهای آنفلوانزا است.

 اما مطلبی که الآن می خواهم بنویسم از تجارب شخصی و مطالب عمومی طبی است. دوستان شاید بارها و بارها برای رفع سریع درد و تب بیماران به آمپول های کورتون از قبیل دگزامتازون متوسل شده اند. در واقع خود بیماران دوست دارند با یک آمپول بهبود پیدا کنند و چون مسکن های تزریقی عموماْ عوارض جبران ناپذیری دارند بسیاری از پزشکان کورتون ها را انتخاب می کنند.

من خودم یک بار حدود ده سال قبل یک تجربه ناگوار از تزریق کورتون در یک بیمار مبتلا به آبله مرغان داشتم که کار به بستری در بیمارستان کشید. از آن زمان به بعد به هیچ وجه برای بیماران تب دار و بدحال مشکوک به آنفلوانزا و آبله مرغان کورتون تجویز نکرده ام. اما همکاران زیادی را می بینم که بی هیچ ترسی این داروها را تجویز می کنند.

در جریان آنفلوانزای نوپدید این قضیه بسیار چشمگیر است. تمام بیماران بدحال میتلا به آنفلوانزا که از نزد پزشکان دیگر به من مراجعه می کنند و بیماریشان بسیار پیشرفته شده و یا بیشتر از دو هفته طول کشیده بدون استثنا در تاریخچه خود تزریق کورتون در همان روز اول یا دوم بیماری را دارند. حتی یک مورد مرگ در اثر تزریق مکرر کورتون به بیمار آنفلوانزایی ر ا سراغ دارم. در مقابل می بینم که تمام بیمارانی که در برابر وسوسه کورتون مقاومت کرده اند و حتی با وجود تجویز پزشکشان کورتون مصرف نکرده اند بعد از دو سه روز به تدریج بهبود یافته اند.

از تمام دوستان عزیز و همکاران خوبم و نیز از کسانی که این وبلاگ را می خوانند تقاضا می کنم مردم را درباره عوارض جدی ضعف سیستم ایمنی ناشی از کورتون به ویژه در بیماری آنفلوانزا و آبله مرغان آگاه کنند و از تسلیم در برابر وسوسه بیماران بی خبر و عجول خود داری کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:58  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

دوستان و خوانندگان عزیز سلام

موضوع روز همانطور که همه می دانید آنفلوانزا است. ویروس آنفلوانزا همیشه بوده است و همه ما هم شاید هر سال به آن مبتلا شده ایم. این بار ویروس آنفلوانزا به فرم جهش یافته اش ولی با همان علایم همیشگی به صورت پاندمی ظهور کرده است. با توجه به تجارب دوسه سال اخیر در جهان درباره آنفلوانزای پرندگان (A(H5N1 که حدود ۶۰٪ مرگ و میر داشته است ترس و وحشت عمومی از شیوع یک همه گیری آنفلوانزا مانند سال ۱۹۱۸ که باعث مرگ حدود ۴۰ میلیون نفر در سراسر دنیا شد بسیار بالا است. اما بر خلاف انتظار این بار این آنفلوانزای پرندگان نبود که همه گیر شد. بلکه گونه جهش یافته ای از همان ویروس سال ۱۹۱۸ یعنی  (A(H1N1 با عبور بی سر و صدا از پنج فاز همه گیری گذشت و به فاز ششم رسید و بعد از نود سال بار دیگر باعث پاندمی شد. خوشبختانه میزان مرگ و میر این گونه جدید بسیار اندک و در حد نیم درصد است. با این حال به دلیل تبلیغات فراوان و اطلاع رسانی بسیار درباره این بیماری ترس عمومی جامعه فراتر از حد انتظار است. به طوری که وقتی به مردم می گوییم دچار آنفلوانزا شده اند بسیار برایشان عجیب است. در واقع خیلی از مردم فکر می کنند ابتلا به این بیماری مترادف با بستری شدن و عوارض جدی و مرگ و میر بالا است. در صورتی که این بیماری در کنار گونه قدیمی و فصلی همین ویروس علایم بسیار مشابهی ایجاد می کند و تا حدود ۸۰٪ موارد ابتلای به آنفلوانزا در آمریکای شمالی و مرکزی در سال جاری از همین گونه جدید بوده است. در واقع آمارهای بهداشتی موجود صرفاْ شامل بیمارانی می شود که بسیار بدحال بوده اند و کارشان به بیمارستان کشیده و تست های دقیق آزمایشگاهی تشخیص آنها را مسجل کرده است.

بنابراین شاید بهتر باشد که از نگرانی مردم در این زمینه کم کنیم.

اما نکته بسیار بسیار مهم در این زمان هشدار بسیار جدی درباره احتمال گذر ویروس مهلک آنفلوانزای پرندگان از فاز سوم و ورود آن به فاز بعدی یعنی انتقال از انسان به انسان است. اگر این اتفاق بیافتد که تجربه نشان داده است که بالاخره خواهد افتاد با توجه به سیر شیوع آنفلوانزای فعلی وضعیت بحران غیر قابل کنترل خواهد بود. کشورهای دنیا لازم است که همه به فکر تهیه واکسنی برای آن نوع خاص بیماری باشند تا شاید بتوان از تلفات آینده پیش گیری کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 13:18  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

روز پنج شنبه هفته پیش توی درمانگاه نشسته بودم و مشغول دیدن بیمارها بودم. مسوول پذیرش زنگ زد و گفت: «دکتر آقای جباری رو می شناسی؟» قبل از اینکه من حرفی بزنم ادامه داد: «می گه از مریض هاتونه و برات سوغاتی آورده. می فرستمش تو»

من همچنان داشتم فکر می کردم این آقا کیه؟ سرم انقدر شلوغ بود که تمایلی به تفکر بیشتر نداشتم. یه لحظه که در باز شد دیدم یه آقای میانسال قد بلند کت شلوار پوش با سر نیمه طاس و چهره خندان از بین مردم می خواد بیاد تو. اما خودش با دست تکان دادن و خندیدن گفت که بعد از خارج شدن بیمارم میاد. من هم کار بیمارم را انجام دادم و تا اون رفت بیرون این دوست ناشناس آمد تو. هر چی فکر کردم یادم نیامد که ایشان را دیده باشم. به هر حال از روی ادب سلام و احوالپرسی کردم. با لهجه غلیظ آذری ادامه داد:

«آقای دکتر پس چرا تشریف نیاوردین سرعین؟» من هاج و واج فقط با لبخند سری تکان دادم. در واقع او مهلت نمی داد که من چیزی بگم. «من پارسال با آقای علیزاده(؟!!) خدمت رسیده بودم و شما به من گفتی برات عسل بیارم. من خودم رفتم از توی کوه ها از خود تولید کننده اش برات گرفتم و آوردم...» در همین حال هم یک کارتن را گذاشت رو میز جلوی من و بدون فوت وقت ریسمان پلاستیکی اش را باز کرد و از توش یک قاب چوبی داخل یک کیسه نایلون دراورد که توش عسل با موم  بود و به زور از من خواست که بو و رنگش را ببینم و در همین حال داشت حرف می زد و من هم همانطور هاج و واج فقط از دستوراتش تبعیت می کردم. بعد هم خودش کارتن را برداشت و گذاشت روی ترازوی بیمار. دیدم هفت کیلو است. ولی او گفت هشت کیلو. تازه کلی از وزنش مال چوبهاش بود. یواش یوواش داشتم از قضیه سر در می آوردم ولی همانطور با رعایت ادب ادامه دادم. «آقا واقعاً شرمنده کردید. من خیلی از شما ممنونم. اما چقدر بابت این باید تقدیم کنم؟» بعد از کلی تعارف و جان من نمی شه و قابلی نداره گفت: «والله من خودم کیلویی بیست و پنج هزار تومن خریدم. قابل شما رو هم نداره»

شاید باورتان نشود. ولی با شنیدن جواب من که «ببخشید من اصلاً روی این قضیه حساب نکرده بودم» در عرض دو ثانیه خداحافظی کرد و رفت!!!

این هم از سوغات

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:58  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting Myup.ir - The Leader in free images Hosting
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 14:36  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

دوستان سلام

اول از همه به خاطر تاخیر طولانی در به روز کردن سایت عذر می خوام. در این دو هفته هر چه سعی کردم عکس ها را روی سایت بگذارم نشد. متدسفانه دسترسی من به سایت تینی پیک میسر نمی شود. تا آن زمان فقط می توانم عکس ها را برای بچه هایی که ازشان ای میل دارم بفرستم.

مطلب دوم این است که تابلوی گفتگوی سایت ظاهراْ مشکلی پیدا کرده است. خودم چندین بار پیام نوشتم ولی ارسال نشد. از سهراب خواهش می کنم یک فکری بکند. چون فقط او به سایت تابلو دسترسی دارد.

عزیزان شست و هشتی همیشه توی هوای بهاری دچار رخوت و سستی می شوند! هنوز یاد روزهای گرم اهواز در این ایام و امتحان ها و جزوه خواندنها و جیم شدن ها می افتند. بابا جان یه خورده حرکت!! (به خودم هم می گم).

عزت زیاد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 9:25  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

دوستان سلام.

  ما روز جمعه یکم خرداد باز هم دور هم جمع شدیم و جای همه شما را هم خالی کردیم. هنوز فرصت نکرده ام عکس ها را روی سایت بگذارم. برای دوستانی که حاضر بودند و کسانی که بخواهندُ تمام عکس ها را با ای میل خواهم فرستاد. بعضی از بچه ها هم که حاضر بودند ای میل نداشتند!! برای آنها هم عکس ها را روی سایت خواهم گذاشت.

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 15:34  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

دوستان سلام

عکسهایی که در این مطلب می بینید اولین گروه از عکس های من در اهواز است و همه آنها در اسفند ماه ۱۳۶۸ یعنی در آغاز ترم دوم تحصیل ما گرفته شده اند. این چهره ها را باید با الآن مقایسه کرد. اسم ها را هم نمی نویسم تا بلکه دوستان ما به حرکت وادار شوند و دست کم ما را با یادداشت هایشان مهمان کنند.

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:13  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

باز هم سلام

با اجازه مطلب قبلی را حذف کردم. اگر خواستید از رپیدشیر دانلود کنید می توانید از سایت زیر استفاده کنید:

http://rs.multidl.com/d

برنامه ای که معرفی کرده بودم اشکالاتی داشت. از توصیه سهراب هم ممنونم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:42  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

دوستان سلام

یادم میاد در سالهای اول و دوم تحصیل ما یعنی در سالهای ۶۸ و ۶۹ به هر دانشجوی پزشکی مقداری ارز برای خرید کتاب های خارجی اختصاص داده بودند که روش دریافت آن و استفاده از آن را بعضی از بچه ها به یاد دارند. از جمله چیزهایی که با این ارز خرید می شدُ اطلس ها و تکست بوک های اریجینال بود که بعد از مدتی با پست به دست درخواست کننده می رسید.

بعضی از بچه ها هم از این ارز برای خرید کتاب و ژورنال های نسبتاْ بی ارتباط با پزشکی استفاده می کردند. مثلاْ روزبه والی زاده و جعفر محمدخانی با این ارز شماره های National Geographic Magazine را گرفته بودند. الحق والانصاف که آدم از دیدن تصاویر و مطالب زیبای این مجله متحیر می شد.

چند وقت پیش به فکرم رسید تا در کهکشان اینترنت دنبال این مجله بگردم. البته دنبال دانلود مجانی آن! وگرنه اشتراک و دریافت غیر رایگان آن که مسلماْ ممکن بود و هست. بالاخره جستجوی بنده نتیجه داد. در آدرس زیر می توانید فایلی را دانلود کنید که در آن لینک دوره کامل این مجله از ابتدا تا سال ۲۰۰۰ به صورت فایل های به اشتراک گذاشته شده بر روی سرور rapidshare نوشته شده است.

http://www.scribd.com/doc/8798954/The-Complete-National-Geographic-110-Years-Collections

این دوره در اصل به صورت ۳۱ CD و با حجم تقریبی ۱۳ گیگا بایت تهیه شده است. البته دانلود کردن از رپیدشیر خودش آدابی دارد و شما پس از دانلود چند فایل متوجه می شوید که بهترین کار خریدن اعتبار دانلود از این سرور است. چون با هر دانلود جدید این سرور شما را بیشتر در منگنه می گذارد تا این اعتبار را بخرید. این کار هزینه چندانی ندارد. فقط می ماند یک خط اینترنت پر سرعت که بنده در این باره حرفی نمی زنم!

اگر دوستان توانستند این فایل ها را بگیرند به ما هم برسانند!!

موفق باشید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 9:51  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

چند روز پیش نامه الکترونیکی به دستم رسید که برگزیده ای از سخنان چند فرد مشهور را در بر داشت. بد نیست با هم چند تا از آنها را بخوانیم:


 
ناپلئون بناپارت ناپلئون بناپارت :

هنگامی که دشمنت در حال اشتباه کردن است ، در کارش وقفه نینداز . 
آلبرت انیشتین آلبرت انیشتین :

هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی !
اسکار وایلد اسکار وایلد :

همیشه دشمنانت را ببخش ، هیچ چیز بیش از این آنها را ناراحت نمیکند .
آلبرت انیشتین
آلبرت انیشتین :

دستهایت را برای یک دقیقه بر روی بخاری بگذار ، این یک دقیقه برای تو مانند یک ساعت میگذرد . با یک دختر خوشگل یک ساعت همنشین باش ، این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه میگذرد و این همان قانون نسبیت است !
آلبرت انیشتین
مارک تواین :

بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی ، تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که واقعاً احمقی !
 
 
 
جوزف استالين  ژوزف استالين :

مرگ يك نفر تراژديه ، مرگ يك ميليون نفر آمار !
ماهاتما گاندي ماهاتما گاندي :

آنچنان زندگي كن گويي كه فردا خواهي مرد ، آنچنان بياموز گويي كه تا ابد زنده خواهي ماند .
البرت هوبارد البرت هوبارد :

زندگي رو زياد جدي نگير ، چون هرگز از اون زنده بيرون نميري .
ژان كوكتو
ژان كوكتو :

ما بايد به شانس ايمان بياوريم ،‌ تا كي ميتوانيم موفقيت كساني را كه دوستشان نداريم تفسير كنيم  .
آيزاك آسيموف  آيزاك آسيموف :

زندگي لذتبخش است و مرگ آرامش بخش ،‌اين ميان انتقال رنج آور است  .
وينستون چرچيل  وينستون چرچيل :

پيروزي يعني توانايي رفتن از يك شكست به شكست ديگر بدون از دست دادن اشتياق
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 9:39  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

دوستان سلام

اول اینکه برای غلامعباس کیانی عزیز آرزوی کوتاهی غم ها و فراوانی شادی ها و دست یابی به امید ها را دارم.

دوم اینکه می خواهم یک سایت دیگر برای دریافت کتاب معرفی کنم:

http://www.scribd.com/

برای استفاده از فایل های موجود در این سایت کافی است در آن عضو شوید که کار بسیار راحتی است و هزینه ای هم ندارد. من خودم توانستم از این سایت کتابهای بسیار جالب و تخصصی را دریافت کنم. انشاء الله مورد استفاده شما قرار گیرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:11  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

دوستان سلام

سال نو بر همه شما مبارک باشد و شاد و سرافراز باشید.

خبر جدید مربوط به مقاله من در نشریه فصلنامه تاریخ ایران باستان از انتشارات دانشگاه کالیفرنیا است که در شماره پنجم این نشریه منتشر شده است. اگر دوستان به تاریخ علاقه داشته باشند می توانند این مقاله را در نشانی زیر ببینند:

http://www.iranancienthistory.com/

البته این شماره با یک سال تاخیر منتشر شده و خود مقاله دو سال پیش برای آخرین بار ویرایش شده است. منتظر متلک هایتان هستم!!

ارادتمند همیشگی همه شست و هشتی ها

حمیدرضا (مازیار) قشقایی

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 13:52  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

دوستان سلام

پریروز داشتم مجله نظام پزشکی مربوط به مهر و آبان رو ورق می زدم که به گزارش برگزاری روز پزشک در شهرهای مختلف پرداخته بود. در بین اسامی پزشکاه نمونه سال ۸۷ به دو تا از شست و هشتی های اهواز برخوردم و دیدم بد نیست در این جا ذکری ازاین دوستان بکنیم.

دکتر محمد دستفان به عنوان متخصص داخلی نمونه سال ۸۷ در شهرهای ایذه و باغ ملک

دکتر حسین صباغ به عنوان پزشک نمونه سال ۸۷ در شهرستان دامغان

برای این دوستان خوب (و بر عکس من و بهنام بی آزار) آرزوی موفقیت داریم.

دستفان جان و صباغ جان! حالا که ازتان تعریف کردم ما رو بیشتر تحویل بگیرین  و چیز بنویسین.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 11:6  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

بهنام عزیزم

خودت بهتر می دونی که من از کل کل کردن و متلک پروندن و حرف زدن زیادی لذت می برم. این رو هم می دونی که ما سالهاست با هم این حرف ها را رد و بدل می کنیم و فقط باعث شده احساس نزدیک بودن بیشتر در ما ایجاد بشه. اما بقیه که این چیزها رو نمی دونن. دوست خوبم تو هر حرفی به من بزنی ممکن است بی پاسخ نگذارم و متلک بپرونم و به همدیگه فحش هم بدیم. ولی من و تو می دونیم که همه این ها الکیه و توی دلمون فقط داریم می خندیم و لذت می بریم. از یادآوری خاطرات و سوتی های هم فقط خوشحال می شیم. واقعاْ فقط همین است. اما بقیه این چیز ها رو نمی دونن. تقصیری هم ندارن. به همین خاطر بود که من به دنبال نوشته ات یادداشت گذاشتم. اصلاْ هم از طرح آن موضوع و موضوع های مشابه آن ناراحت نشدم و نخواهم شد.

ما بیست ساله که از همین حرف ها می زنیم و خوشیم (شاید الکی!). پس برو واسه خودت!!

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 9:32  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

از مشکلات زندگی جمعی در دوره دانشجویی یکی این است که چه کاری را چه کسی باید انجام دهد. یک خانه ای بود در کوی گلستان و اوایل خیابان اسفند که در ابتدای سال ۱۳۷۱ با جمعی از دوستان اجاره کرده بودیم. این خانه دوبلکس بود و چهار تا اتاق خواب داشت. سه تا بالا و یکی پایین.

در اتاق پایین فرشید سبزعلیان و مجید ذبیحی بودند. اتاقهای طبقه بالا یکیش در اختیار بهنام رحمدل و سعید گران پی بود. در یکی دیگر هم من و رائد نوحه خوان بودیم و سومین اتاق هم دست پیمان رحمانی و پیام کشاورزی بود.

در یک مقطع کوتاه یکی دو ماهه به این جمع ما سه نفر دیگر هم اضافه شدند. یعنی علی رضا هروی و جعفر محمدخانی و کورش وفایی که در آن موقع خانه خودشان را تحویل داده بودند و داشتند دنبال خانه می گشتند.

اما فقط این ها نبودند. این خانه محلی بود برای دور هم جمع شدن خیلی از بچه ها. مثلاْ شاهپور ملکی و رضا عراقی و ناجی منشداوی و روزبه والی زاده و حسین اسدیان و محمد دستفان و جعفر حسنی و فوزی خیمه گاهی و صفا نظامی و منصور شریفی و بهروز رضایی خیلی وقت ها پیش ما بودند.

به جز آن ها هم بودند بچه های دیگری که به دلیل نزدیکی بسیار زیاد این خانه به دانشکده پزشکی (که در آن زمان می شد از روی دیوارهای نیمه ساز و نرده های شکسته ای که پشت سلف سرویس و کتابخانه دانشکده بود و امروز در پشت دانشکده دندانپزشکی قرار دارد به آن طرف رفت و آمد کرد) به ما سر می زدند. در واقع این خانه هیچ وقت از مهمان خالی نبود. در عین حال اگر حتی یکی از این هشت نفر غایب بود خانه خلوت تر به نظر می آمد.

جونم براتون بگه که در چنین بلبشویی آن چیزی که زود خودش را نشان می دهد احساس یا عدم احساس مسوولیت در نظافت و راست و ریس کردن کارهای خونه است. بنابر این ما خیلی زود تصمیم به انتخاب یک شهردار گرفتیم.

بعد از رایزنی های بسیار و کاندید شدن یکی دو نفر که یادم نیست بالاخره پیمان شد شهردار. بعد هم برنامه عریض و طویلی ریختیم که به نظر خودمان شامل تمام جنبه های کار منزل بود. قرار شد هر کس کاری را انجام میداد خودش در قسمت مربوط علامت بزند.

در چنین احوالی سر کسانی که به خاطر دلسوزی کاری را انجام می دادند و بعد به نظر خودشان چون کار مهمی نبود علامت هم نمی زدند کلاه می رفت. در مقابل کسانی هم بودند که مثلاْ با شستن یک بشقاب بلافاصله برای خودشان ثبت می کردند!! (البته من از دسته سوم بودم)

بعد از مدتی لیست روی دیوار حالت مسخره ای پیدا کرده بود. جلوی اسم بعضی ها خالی بود و در برابر اسم بعضی دیگر ستاره بود که ردیف شده بود و همه هم مدعی بودند که خیلی کار کرده اند!! بنابر این عطای این شهرداری را به لقایش بخشیدیم و قرار شد هر کس هر کاری دلش خواست بکند. فقط حساب و کتاب خریدها باقی ماند که چون مساله مالی بود و جان نبود که بشود به راحتی ازش گذشت مخلص کما فی السابق عهده دار محاسبه سهام از مخارج بودم.

یکی از اتفاق های جالب در این دوره یکی از روزهایی بود که می خواستیم خانه را تمیز کنیم. با آن خانه درندشت برای هر کسی کاری بود. تقریباْ کارها تمام شده بود که دیدم سعید با حالتی بی حوصله و توی فکر نشسته وسط هال طبقه بالا و انگار اصلاْ قرار نیست که تراس طبقه بالا را تمیز کند. خوب برای هر کسی یک زمان هایی پیش می آید که حوصله کاری را نداشته باشد و این طبیعی است. منتها ما در آن موقع خیلی به این مسایل نگاه نمی کردیم و من یکی که به خصوص با روحیه وسواسی جبری آن موقع خودم را موظف به پی گیری این امر مهم!! می دیدم.

رفتم سراغ سعید طفلک و گفتم پس چرا نشستی؟ همه کارها را تمام کردند ولی تو هنوز شروع نکردی.

سعید مظلومانه و از روی بی حوصلگی فکری کرد و بعد هم خیلی جدی نگاهی به من کرد و جوابی داد  که سالهاست ضرب المثل ما شده است.

ایشان در پاسخ به سوال من که چرا پس نمی جنبی و تراس را تمیز نمی کنی فرمودند:

"آخه داره باد میاد!!"

مثل هر سوتی دیگری این سوتی هم باعث شد من و خودش و بقیه بچه ها مدت ها بخندیم.

یادش به خیر

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 9:15  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

جونم براتون بگه که

یکی از روزهای فروردین سال ۱۳۷۵ که الآن یادم نیست دقیقاْ چه روزی بود بنده مخلص که اینترن بخش چشم بیمارستان سینا بودم داشتم از پاویون به طرف کتابخانه می رفتم. می دونید که در اون موقع یک بلوار مسقف بین بخشهای چشم و پوست در طرف شمال و بخش نفرولوژی در سمت جنوب قرار داشت. من از سمت شرق به غرب در حرکت بودم که با صحنه منحصر به فردی مواجه شدم. درست در وسط بلوار در سر یک تقاطع گربه ای روی دو پا نشسته بود و با کمال آرامش و بی خیال داشت به طرف شرق نگاه می کرد. در همان احوال یک سگ به فاصله چند سانتی متر درست پشت سر گربهه روی چهار دست و پا داشت بو می کشید. باور کنید فاصله این دو تا در حد فقط چند سانتی متر بود.

سگه با تعجب داشت گربهه رو ور انداز می کرد و من از رفتار این دو حیوان ماتم برده بود. ایستادم تا این پدیده منحصر به فرد را ببینم. در همین حال گربهه با ناز و کرشمه و با پشت چشم نازک کرده از سمت چپش به طرف عقب برگشت. من هم به فاصله چند متر در همان طرف ایستاده بودم به تماشا. در همین گردش سر بود که تازه آقا گربهه متوجه شد یک موجود دیگر هم پشت سرش ایستاده. گربهه تازه آقا سگه رو دیدو در کسری از ثانیه از حالت رخوت و آرامش خارج شد و روی دو پا جهید و با آخرین شتابی که می توانست در حالی که صدای کش دار مئوووووو خارج می کرد پا به فرار گذاشت. سگ خنگ که تا آن موقع نمی دانست برای چی آنجا وایساده بالاخره فهمید که ظاهراْ باید گربه را بگیرد و او هم با کمی تاخیر به دنبال گربه شروع به دویدن و پارس کردن کرد. نمی دانم آخرش چی شد چون هر دو در عرض چند ثانیه از دید من خارج شدند. ولی فکر نکنم سگه توانسته باشد آن لقمه فراری را بگیرد.

من هم همانجا از زور خنده منفجر شدم. این صحنه ها را هیچ وقت فراموش نمی کنم.

عجب گربه بی خیال و سگ هالویی بودند!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 9:31  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

سلام دوستان.

ده روز پیش یک اتفاق جالب برای ما افتاد که بد نیست تعریف کنم.

ما یک کلاس مدیریت شکایات مشتری در دانشگاه برگزار کردیم که سید عباس هم با تمام معاوناش و مدیرای ارشد شرکت کردن. استاد ما یکی از دوستان بسیار عزیز بنده بود و کلاس رو به شکل خیلی شاد و سرزنده اجرا می کرد. یکی از کارهایی که کرد این بود که برای دیر اومدن یا زنگ زدن با موبایل یا جواب دادن به موبایل و یا حتی اگر صدای زنگ موبایل کسی بلند می شد اون نفر رو هزار تومن جریمه می کرد و پول ها رو جمع می کرد. عصر بعد از نهار قرار شد با این پول ها یک چیزی بخریم که همه استفاده کنند. قرار بر این شد که بستنی سالار بخریم. به همکارانم سفارش کار را دادم و یک راننده آژانس را فرستادیم برای این کار. ما سر کلاس نشستیم و مشغول کار بودیم ولی دیدیم خبری نشد.

کلاس داشت تمام می شد ولی خبری از بستنی سالار نبود. وقتی دیگر قطع امید کرده بودیم پیگیری کردم ببینم چی شده.

فکر می کنید چه اتفاقی افتاده بود؟

راننده گرامی رفته بود و با اون پولها سالاد خریده بود. اون هم به اندازه یک گروهان!!

همکار های ما هم کلی زحمت کشیده بودند تا طرف را قانع کنند که ساعت ۳ بعد از ظهر و دوساعت بعد از نهار کسی سفارش سالاد نمی دهد. اما زیر بار نمی رفت. خلاصه با همین کش و قوس زمان تلف شد و کسی به بستنی نرسید. بالاخره راننده را قانع کرده بودند تا برود سالادها رو پس بدهد ولی پول ها را معاون پشتیبانی گرامی دانشگاه در جیب مبارک گذاشت و رفت.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 9:58  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

با تشکر از خانم دکتر حیدری

این هم یک عکس از من و پسرم در هتلی که عکسش را خانم دکتر در وبلاگ گذاشته بود.

یزد ۵ شنبه دوم آبان ۱۳۸۷

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 12:46  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

دوستان سلام

امروز در سایت www.pezeshki1368.com یک سری تغییرات دادم تا برای شست و هشتی ها قابل استفاده باشد. بسیاری از ماجولها را غیر فعال کردم تا از سردرگمی مراجعه کننده پیشگیری کنم. راستش را بخواهید خودم هم اوایل تا مدتی گیج و هاج و واج مانده بودم. مطمئن هستم دیگر دوستان هم همین تجربه را داشته اند. اما در میان شست و هشتی ها کم هستند کسانی که حرف دلشان را رو بزنند. فقط بهنام را دیدم که از تودرتو بودن و پر پیچ و خم بودن سایت شکایت کرده بود.

سهراب جان بهتر دیدم کار را تا حد ممکن ساده کنم. تو که میبینی دوستان عزیزمان حد اکثر کاری که می کنند سر زدن به وبلاگ است و حتی حال یادداشت گذاشتن هم ندارند.پس بیا تا جایی که می شود کارشان را راحت کن تا حد اقل همین یک کار را بکنند.

مخلص همه شست و هشتی ها چه با حال و چه بی حال هستیم.

هر کس که دوست دارد از سایت بازدید کند لطفاْ برای دریافت نام کاربری و رمز عبور با ای میل من vp_student@live.com یا با ای میل سهراب تماس بگیرد تا از این طریق برایش اطلاعات را بفرستیم. چون ورود به سایت و دیدن صفحات فقط برای کاربران عضو تعریف شده است. این را هم بگویم که این سایت فعلاْ تا یک سال وجود دارد و اگر از آن استقبال نکنید ممکن است تمدیدش نکنیم.

عزت زیاد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 9:19  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

دوستان سلام

امروز بهنام یک ای میل برای من فرستاد که در آن رد یک شست و هشتی دیگر را پیدا کرده بود. یکی از هم کلاسی هایمان که در سال سوم به دانشگاه شهید بهشتی منتقل شد. اسم نمیارم. خودتون برید در سایت ببینید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 8:30  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: 'بله'. بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. 'در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!' همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: ' حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که :   این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند: خدا، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود. سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.' پروفسور ادامه داد: 'اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.' یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: 'پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟' پروفسور لبخند زد و گفت: ' خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست هست.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 8:41  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

 

دوستان سلام. چون حرف پرده شد لازم ديدم همان نوشته اي كه در خاطرات بهش اشاره شده بود و من و رائد و حسين اسديان نوشته بوديم رو در اين جا بنويسم تا تجديد خاطره اي باشه.

Medical Nardeology

نرده شناسی پزشکی

* نام انگل:             Nardia Selfica

* انتشار جغرافیایی: بصورت پاندمیک در اصطبل ها وجود دارد. اخیرا یک مورد نیز در سلف پزشکی مشاهده شده است.

* میزبان ها: میزبان اصلی آن همان اصطبل ها می باشند و سلف پزشکی بصورت اتفاقی مبتلا میشود.

* محل جایگزینی: بین دو جنس مخالف و معمولا در کنار راه تردد آنها جایگزین میگردد ( اصطلاحا به آن "اینترجنوس مخالفوس" گفته میشود).

* مورفولوژی: بصورت مشبک از تیوبولهای طولی و عرضی ساخته شده است. پایه های آن بوسیله Sucker  های سیمانی به زمین متصل میشود.

* سیر تکاملی: فرم عیر فعال این انگل در ابتدا همراه انگل Sotunicus Pardiparum  بصورت همزیستی در بافت " آمفی تئاتریال " مشاهده میشود و پس از درمان ناقص SP  انگل اصلی پرده اندازی نموده و تبدیل به فرم فعال میگردد و پس از مهاجرت به بافت سطحی Interagatal Selficalum  توسط Sucker  های خود جایگزین میگردد.

*بیماریزایی: نام بیماری ایجاد شده توسط انگل Nardiasis  ( نردیوز ) میباشد.

مهمترین علائم آن عبارتند از:

1- ایجاد حرکت توربلانت در دانشجویان پسر

2- ایجاد Hypersesitivity  در افراد بیمار!

3- ایجاد بیماری روانی " خود در اصطبل بینی " که نوعی مالیخولیای منتشر است

4- ایجاد سرگیجه و حیرت و گاهی تهوع در افراد غیر بومی

5- شبها به علت برخود فیزیکی افراد به انگل علائم این بیماری به حداکثر میرسد

* تشخیص: این انگل بصورت ماکروسکپی قابل مشاهده میباشد. برای اطمینان میتوان از عکسبرداری از سلف ( Self Scan  ) استفاده نمود.

از تست سرولوژيکي  ( Intergatal Selficalum Test ) يا I.S.T نيز ميتوان استفاده کرد.

* درمان: برای درمان بیماریهای حاد داروی انتخابی استیلن اکسیژن جوشامین میباشد. و نیز داروی آهن ارازول که از مشتقات اره میباشد نیز موثر است. در بیماریهای مزمن برای تسریع نابودی انگل میتوان از آب و اکسیدانها استفاده کرد.

* مبارزه بیولوژیکی: بوسیله تک دسته ای هایی از خانواده های دنده داران و تبر بالان و چکش سانان صورت میگیرد.

* پیشگیری: باید از تولید آهن جلوگیری کرد. درمان کامل بیماری Pardiasis  نیز موثر میباشد.

هدهدمیرزا

تاریخ نصب در بورد آزاد انجمن اسلامی دانشکده پزشکی اهواز: 9/9/1370

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 14:35  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

سلام و صد سلام

این بار قسمت دوم فهرست استادان رو میارم تا یادی از اون دوران باشه. قسمتهای بعدی هم در راه است.

 

دوره فيزيو پاتولوژي            فروردين 1371 تا خرداد 1372

 

پاتو فيزيولوژي14 واحد

            (گوارش)             سيد هاشم ميرمؤمن            دكتراي پزشكي ، متخصص داخلي

            (تنفس)               علي رضا مظفري                دكتراي پزشكي ، متخصص داخلي

                                    جاسم جادر                      دكتراي پزشكي ، متخصص داخلي

                                    حسن جواهري                   دكتراي پزشكي ، متخصص داخلي

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 9:33  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

 

سلام به همه دوستان

امروز دیدم بد نیست یادی از استادهامون بشه. در اینجا فهرستی رو که خودم در همان سالها درست کرده بودم برای شما می آورم.

به زودی فهرست های بعدی هم میاد. در فهرست حاضر نام استادان درسهای پیش دانشگاهی و عمومی نیامده است. از بقیه بچه ها می خوام تا اصلاحش کنن.

فهرست استادان ما در دوره علوم پایه:

 

دوره علوم پايه                      مهرماه 1368 تا بهمن ماه 1370

 

بيوشيمي6 واحد                 محسن آقداشي                  دكتراي بيوشيمي

                                    خانم كدخدايي                  كارشناس ارشد بيوشيمي

                                    خانم مستجاب الدعوه          كارشناس ارشد بيوشيمي

                                    آقاي فاضل پور                  كارشناس ارشد بيوشيمي

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 21:22  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

نمی دانم روز چندم شهریور یا مهر ۶۸ بود.

من و پدرم از منزل دوست خانوادگیمان در اهواز نشانی دانشگاه را گرفتیم و آمدیم به ساختمانی که بعداْ بهش می گفتیم "سازمان مرکزی".

(آن موقع نصف این ساختمان در تصرف دانشگاه علوم پزشکی اهواز بود و نصف دیگرش در اختیار دانشگاه شهید چمران. محل آن هم که در آن زمان بعد از پیچ استادیوم و روبه روی لشکرآباد بود.)

از طریق شناسایی مسیر حرکت بقیه خودمان را به طبقه چهارم رساندیم. بابا فقط تماشاگر بود و من خودم باید تکلیفم را روشن می کردم. دیدم در یک قسمت چند نفر خانم با دفتر و دستک نشسته اند. رفتم به سمت اولین نفرشان و دیدم جلویش یک لیست از اسامی است. فکر کردم درست آمده ام. بنابراین گفتم: من حمید رضا قشقایی هستم و برای ثبت نام آمده ام.

خانم که تا آن موقع سرش به کار خودش بود به بالا و روبه رویش نگاه کرد و بعد از مکثی کوتاه گفت: اینجا محل ثبت نام خانم ها است شما باید به آن طرف بروید.

من تازه متوجه دور و برم شدم و دیدم که همه جا فقط خانم ها در حال پر کردن فرم و این جور کارها هستند.

نمی دانم چرا هنوز هم که یاد آن لحظه می افتم خجالت می کشم! واقعاْ چرا؟!

نمی دانم. شاید این اولین سوتی من در دانشگاه بود و به همین خاطر به یادم مانده.

به هر حال بعد از جهت یابی درست توانستم مکان ثبت نام را پیدا کنم و طی کردن هفت خان شروع شد. بعد از کلی فرم و مشخصات و چه و چه به ما گفتند که باید تاییدیه تحصیلی بگیریم. از کجا؟ آموزش و پرورش در نزدیکی فلکه ساعت.

بیرون که آمدیم در جستجوی تاکسی بودیم که یک نفر مثل خودم را دیدم که منتظر تاکسی بود. مثل همه جا که غریب ها زود همدیگر را پیدا می کنند نمی دانم چه طور شد که سر صحبت ما وا شد و فهمیدیم که مقصدمان یکی است. از این جا به بعد را با این که هر دو غریب بودیم و نا آشنا راحت تر و در کنار یکدیگر طی کردیم. در جریان صحبت ها فهمیدیم که از اتفاق روزگار هم محله ای هم هستیم و خانه های پدریمان در نارمک و نزدیک به هم است.

بعد از درخواست تاییدیه تحصیلی از آموزش و پرورش که گفتند مدتی طول می کشد تا برسد و خودشان به دانشگاه خواهند فرستاد با این دوست جدید و پدرم رفتیم امور دانشجویی برای پیمودن باقی مراحل.

 چشمتان روز بد نبیند! ساختمان در انبوهی از آدم های جور واجور گم شده بود. یکی از معدود دفعاتی که هرج و مرج را به عینه دیدم همان وقت بود.

بعد از مدتی هاج و واج ماندن دیدم دوست جدیدم دارد به سمت و سویی می رود. من هم خود به خود دنبالش رفتم و دیگر نمی دانم چه طور شد که برای غذا و خوابگاه پرونده تشکیل دادیم.

آن روز اگر آن دوست همراهم نبود کار من دست کم یک روز دیگر طول می کشید. چون دوستم تجربه چنین وضع و محیط هایی را داشت و می دانست که نیازهای اولیه آدم در یک زندگی جمعی چه چیزهایی است. امیدوارم هر جا که هست دست خدا به همراهش باشد و در زندگی موفق. این دوست من که اولین دانشجوی پزشکی ۶۸ اهواز بود که شناختم امیر رفیعی بود.

امیر رزمنده بود و توانست در خوابگاه کیانپارس برای خودش جا پیدا کند. البته سعی کرد مرا هم در این جشن! شریک کند ولی ما که از هفت دولت آزاد بودیم و سهمیه کنکورمان هم آزاد و آن هم از نوع منطقه یکش!! افتادیم خوابگاه سینا.

البته برای بهنام موضوع عجیب تری پیش آمده بود: برای دادن خوابگاه از او و پدرش گواهی عدم اشتغال خواسته بودند!!

به قول بهنام هیچ کس نمی دانست گواهی عدم اشتغال را از کجا باید گرفت! باید به ذکاوت ابداع کننده این درخواست آفرین گفت!

امیر رفیعی به خاطر آلرژی شدیدی که داشت دو سه سال بعد با هر زحمتی که بود خودش را به تهران منتقل کرد. طفلک نهار سلف سرویس را می شست تا بتواند بخورد. چون تقریباْ به همه چاشنی ها و همه گرده های گیاهان و هر چه فکرش را بکنید آلرژی داشت!

تا زمانی که در اهواز بود و در خوابگاه کیانپارس گاه و گداری می رفتم پیشش و با هم در کیانپارس می دویدیم و روی بام خوابگاه ورزش می کردیم.

متاسفانه در سال دوم و سوم یک سری مشکلات در روابط بچه ها پیش آمد. ولی من و امیر رفیعی که از دو طیف کاملاْ متضاد این جریانات بودیم حتی یک بار با هم در این باره حرفی نزدیم. چون پایه دوستی ما از روز اول جور دیگری بنا شده بود.

ای کاش همه ما می توانستیم همدیگر را از هر رنگ و آیین که باشیم تحمل کنیم و برای هم حق زندگی قایل باشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 13:5  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

امروز صبح با بچه ها آمدیم دانشگاه. توی راه اول رفتم و حواله کمک هزینه را گرفتم. بعد آمدم سر کلاس پاتولوژی. بعد از پاتولوژی هم نوبت حشره شناسی بود.

آخر کلاس حشره شناسی (لطف الله) فولادی آمد صحبت کرد و گفت که منظور از تذکری که هفته پیش داده شد به هیچ وجه توهین به کسی نبوده و خواست که موضوع را بیخود بزرگ نکنیم.

بعد (غلامعباس) کیانی و بهروز رضایی اعتراض کردند و حتی موضوع داشت به جر و بحث منجر می شد که (محسن) حسینی پور و ندا کریمی هم وارد بحث شدند. حرفهای حسینی پور کاملاْ قانع کننده بود و در آخر هم قرار شد چهار پنج ردیف از آن سمت را خانم ها پر کنند و بقیه جاها هم توسط آقایان اشغال شود. خلاصه باز همان ترتیب سابق برقرار شد. هیچ کس هم جرات نکرد به خلاف این ها صحبت کند. در عین حال هر چند نفر که می دیدی کاغذی در دست گرفته بودند و مطلب و نوشته ای داشتند که یا در حال بررسی آن بودند و یا در حال تحویل دادن آن به بچه های انجمن.

بعد از آن آمدیم دانشگاه و نهار را که خوردیم با (محمدرضا) نوروزی رفتم پشت دانشکده و حدود دو ساعت و نیم صحبت کردم. بعد هم با منصور (شریفی) و عبدالرضا (کاظمی) و فریبرز دوستانش و (محمدرضا) نوروزی رفتیم برای گرفتن کمک هزینه و سر کلاس زبان نرفتیم. از شانس ما امروز (دکتر احمد سواری) حضور و غیاب کرده بود و ضمناْ روی نیامدن من هم تاکید کرده بود و گفته بود باید حتماْ جلسه بعد حاضر باشم.

کمک هزینه را گرفتم و بعد با منصور رفتیم فروشگاه رفاهی تا جنسها را بگیریم و بعد با هم رفتیم خانه او  و تا آخر شب مشغول درس خواندن بودیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 11:10  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

شاپور (ملکی) صبح زود پا شد و رفت فرودگاه (البته من که مطمئن نیستم!)

امروز صبح بهنام از دانشگاه زنگ زد و گفت مطلب ما را توی برد زده اند و در ضمن  دو سه تا نوشته دیگر هم زده شده است. بعد هم گفت ژتون نهار امروز را دارد و از من خواست که بروم دانشگاه.

 {توضیح عرض کنم که در هفته مذکور بنده به لطف سعید جان ژتون نداشتم! چون هفته قبلش تهران بودم و قرار بود سعید برایم ژتون بگیرد ولی یادش رفته بود!}

حدود ساعت ۱۲ آمدم دانشگاه و شاپور را هم دیدم که با بهنام توی دانشگاه بودند. نوشته ها را هم خواندم. یکی که قسمتی از کتاب مساله حجاب را رونویس کرده بود. یکی هم جانب میانه را گرفته بود و سعی کرده بود اشکالهای ج.ح (جعفر حسنی) را جواب بدهد و در ضمن از نماینده هم انتقاد کرده بود که چرا زود تسلیم حرفهای مختلف شده بود.

بعد از نهار توی دانشگاه ماندم و مشغول قدم زدن و صحبت با بچه ها بودم. آنها بعد از کلاس عملی آمدند. من با فرشید (سبزعلیان) و جعفر (محمدخانی) تا بانک رفتم چون آنها می خواستند کمک هزینه را بگیرند ولی چون شلوغ بود برگشتیم دانشکده.

عصر سعید (گران پی) با هواپیما رفت تهران.

بعد از شام من با رائد (نوحه خوان) رفتم خانه آنها. امشب من با رائد و حسین (اسدیان) سه نفری یک مطلب طنز درباره نرده تهیه کردیم. پایین آن هم با عنوان هدهد میرزا امضا زدیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 10:56  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

امروز صبح اول کلاس حشره شناسی بود و بعد کلاس پاتولوژی. چون استاد پاتولوژی یک نفر پاکستانی به اسم دکتر جیلانی بود و مشکل می شد فهمید چه می گوید حدود ساعت ۱۰ و نیم آمدم بیرون.

برای خواندن جوابیه نوشته دیروز رفتم دانشکده پزشکی. هنوز چند خط را بیشتر نخوانده بودم که از فرط عصبانیت .... در حین خواندن آن به خاطر فرونشاندن عصبانیتم چندبار این طرف و آن طرف رفتم.

همانجا تصمیم گرفتم پاسخ حرفهای نویسنده مقاله را بدهم. سر نهار توی سلف تقریباْ یک صفحه اش را نوشتم و بعد هم با بر و بچه ها رفتیم پشت دانشکده و صفحه دوم را تکمیل کردم و بعد هم آن را پاکنویس کردم. بهنام هم مطلبی جداگانه نوشت. بعد از تحویل دادن آنها به آرمان (دیوسالار) و سعید دهخدایی آمدم خانه.

.....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 10:16  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

مطالب قدیمی‌تر