نمی دانم روز چندم شهریور یا مهر ۶۸ بود.
من و پدرم از منزل دوست خانوادگیمان در اهواز نشانی دانشگاه را گرفتیم و آمدیم به ساختمانی که بعداْ بهش می گفتیم "سازمان مرکزی".
(آن موقع نصف این ساختمان در تصرف دانشگاه علوم پزشکی اهواز بود و نصف دیگرش در اختیار دانشگاه شهید چمران. محل آن هم که در آن زمان بعد از پیچ استادیوم و روبه روی لشکرآباد بود.)
از طریق شناسایی مسیر حرکت بقیه خودمان را به طبقه چهارم رساندیم. بابا فقط تماشاگر بود و من خودم باید تکلیفم را روشن می کردم. دیدم در یک قسمت چند نفر خانم با دفتر و دستک نشسته اند. رفتم به سمت اولین نفرشان و دیدم جلویش یک لیست از اسامی است. فکر کردم درست آمده ام. بنابراین گفتم: من حمید رضا قشقایی هستم و برای ثبت نام آمده ام.
خانم که تا آن موقع سرش به کار خودش بود به بالا و روبه رویش نگاه کرد و بعد از مکثی کوتاه گفت: اینجا محل ثبت نام خانم ها است شما باید به آن طرف بروید.
من تازه متوجه دور و برم شدم و دیدم که همه جا فقط خانم ها در حال پر کردن فرم و این جور کارها هستند.
نمی دانم چرا هنوز هم که یاد آن لحظه می افتم خجالت می کشم! واقعاْ چرا؟!
نمی دانم. شاید این اولین سوتی من در دانشگاه بود و به همین خاطر به یادم مانده.
به هر حال بعد از جهت یابی درست توانستم مکان ثبت نام را پیدا کنم و طی کردن هفت خان شروع شد. بعد از کلی فرم و مشخصات و چه و چه به ما گفتند که باید تاییدیه تحصیلی بگیریم. از کجا؟ آموزش و پرورش در نزدیکی فلکه ساعت.
بیرون که آمدیم در جستجوی تاکسی بودیم که یک نفر مثل خودم را دیدم که منتظر تاکسی بود. مثل همه جا که غریب ها زود همدیگر را پیدا می کنند نمی دانم چه طور شد که سر صحبت ما وا شد و فهمیدیم که مقصدمان یکی است. از این جا به بعد را با این که هر دو غریب بودیم و نا آشنا راحت تر و در کنار یکدیگر طی کردیم. در جریان صحبت ها فهمیدیم که از اتفاق روزگار هم محله ای هم هستیم و خانه های پدریمان در نارمک و نزدیک به هم است.
بعد از درخواست تاییدیه تحصیلی از آموزش و پرورش که گفتند مدتی طول می کشد تا برسد و خودشان به دانشگاه خواهند فرستاد با این دوست جدید و پدرم رفتیم امور دانشجویی برای پیمودن باقی مراحل.
چشمتان روز بد نبیند! ساختمان در انبوهی از آدم های جور واجور گم شده بود. یکی از معدود دفعاتی که هرج و مرج را به عینه دیدم همان وقت بود.
بعد از مدتی هاج و واج ماندن دیدم دوست جدیدم دارد به سمت و سویی می رود. من هم خود به خود دنبالش رفتم و دیگر نمی دانم چه طور شد که برای غذا و خوابگاه پرونده تشکیل دادیم.
آن روز اگر آن دوست همراهم نبود کار من دست کم یک روز دیگر طول می کشید. چون دوستم تجربه چنین وضع و محیط هایی را داشت و می دانست که نیازهای اولیه آدم در یک زندگی جمعی چه چیزهایی است. امیدوارم هر جا که هست دست خدا به همراهش باشد و در زندگی موفق. این دوست من که اولین دانشجوی پزشکی ۶۸ اهواز بود که شناختم امیر رفیعی بود.
امیر رزمنده بود و توانست در خوابگاه کیانپارس برای خودش جا پیدا کند. البته سعی کرد مرا هم در این جشن! شریک کند ولی ما که از هفت دولت آزاد بودیم و سهمیه کنکورمان هم آزاد و آن هم از نوع منطقه یکش!! افتادیم خوابگاه سینا.
البته برای بهنام موضوع عجیب تری پیش آمده بود: برای دادن خوابگاه از او و پدرش گواهی عدم اشتغال خواسته بودند!!
به قول بهنام هیچ کس نمی دانست گواهی عدم اشتغال را از کجا باید گرفت! باید به ذکاوت ابداع کننده این درخواست آفرین گفت!
امیر رفیعی به خاطر آلرژی شدیدی که داشت دو سه سال بعد با هر زحمتی که بود خودش را به تهران منتقل کرد. طفلک نهار سلف سرویس را می شست تا بتواند بخورد. چون تقریباْ به همه چاشنی ها و همه گرده های گیاهان و هر چه فکرش را بکنید آلرژی داشت!
تا زمانی که در اهواز بود و در خوابگاه کیانپارس گاه و گداری می رفتم پیشش و با هم در کیانپارس می دویدیم و روی بام خوابگاه ورزش می کردیم.
متاسفانه در سال دوم و سوم یک سری مشکلات در روابط بچه ها پیش آمد. ولی من و امیر رفیعی که از دو طیف کاملاْ متضاد این جریانات بودیم حتی یک بار با هم در این باره حرفی نزدیم. چون پایه دوستی ما از روز اول جور دیگری بنا شده بود.
ای کاش همه ما می توانستیم همدیگر را از هر رنگ و آیین که باشیم تحمل کنیم و برای هم حق زندگی قایل باشیم.