بهاری دلپذیر و سالی خجسته را برای شما و تمام کسانی که به ایران زمین مهر میورزند، آرزومندم

بهاری دلپذیر و سالی خجسته را برای شما و تمام کسانی که به ایران زمین مهر میورزند، آرزومندم

بدینوسیله به سهراب، شاغلام، مازیار، رضا علمایی، عباس حسنی و بقیه تذکر و اخطار داده میشود که همکاری خود را با این وبلاگ افزایش دهند
، بدیهی است در صورتی که افزایش سطح همکاری صورت نگیرد هیچ اقدامی صورت نگرفته پس هیچ اتفاقی هم رخ نمیدهد ![]()
مراسم باستانی ایرانیان چهار شنبه سوری است . یادش بخیر خونه دانشجوئی داشتیم با دوستان
عزیزم پیمان و پیام و مازیار و سعید . نزدیک سال نو بود و ما هم از خاطرات سالهای کودکی خودمان یاد
کردیم وکلی جوگیر شدیم . نشون به اون نشون که بفکر افتادیم آتیشی بپا کنیم و به یاد سالهای خوب
کودکی شادی کنیم. خلاصه با جمع آوری چوبهای خشک و نیز هر چه دم دستمان رسید (به استثنای
لوازمات ضروری زندگی) آتیش با حالی راه انداختیم
.به سیاق دوران پر نشاط کودکی و صد البته کمی
هم به سیاق دوره دانشجوئی به شادی پرداختیم و خیلی خوش گذشت
. امیدوارم همه دوستان هر
جا که هستند همیشه خوش باشند و دنیا به کامشان
.
حضور همکلاسیهای پیدا وپنهان سلام عرض میکنم.
میبینم که بازار خاطره نویسی گرم است وبنده هم برا ی انکه از قافله عقب نمونم یک خاطره از کلاس میکروبیولوژی می نویسم .حتماً به خاطر می آورید که دروس میکروبیولوژی ضبط میشد وبصورت جزوه پیاده میشد .بنده مسئول ضبط مطالب بودم. همیشه سعی میکردم این کار را بی سروصدا انجام دهم که نظم کلاس به هم نخورد اما یک بار انگشتم اشتباهی روی دو تا ازدکمه های ضبط صوت رفت وناگهان در سکوت وآرامش کلاس صدای جیغ مانندی بلند شد.کلاس مثل بمب منفجر شد وهمگی بشدت خندیدند.من کلی تعجب کردم .با خودم فکر کردم آیا واقعاً خنده دار بود؟ البته اگر الان بود خودم بیشتر میخندیدم چون ما بیشتر اوقات جدی هستیم وخیلی کمتر میخندیم.امیدوارم همیشه شاد وخندان باشید.
این خاطرهٔ مریم خانوم از بیمارستان رجایی شده سریال
شاغلام برس به داد....،
. تو همهٔ "نظر بدهید"ها از پایین تا بالای وبلاگ نوشته، ۱۵ بار![]()
... به قول مهران مدیری "میشه؟"
... اگه ما قسم بخوریم که این خاطره رو خوندیم قبول میکنی مریم خانوم؟![]()
![]()
مازیار یا نفر دیگه به گروه مردم آزارها اضافه شد...یه چیزی بگو![]()
این خاطره شاغلام از قاشق و چوب من رو یاد خاطرات خیلی تلخی انداخت، دو تاش بیشتر تو ذهنم مونده:
۱- بیمارستان شرکت نفت اهواز: یه پسر پنج شش ساله با شکم حاد، مثل تخته. موقع شرح حال همراهان گفتند گاو لگد زده تو شکمش. ولی مادر بدبختش منو کشید کنار و آهسته تو گوشم گفت باباش لگد زده تو شکمش. من هم بهش گفتم مادر جان، واسه ما اون هم گاوه و فرقی نمیکنه. به هر حال کودک معصوم رفت اتاق عمل. طحالش جرواجر بود.
۲- بیمارستان مهر اهواز: کودک دوباره پنج شش ساله و یه زخم تمیز و شارپ روی استرنوم به طول حدودا یه سانت و عمق نیم سانت. باباش گفت خورده نمیدونم به کجا، یادم نیست چه زری زد. وقتی کودک معصوم رو گذشتم رو تخت که بخیه کنم زخمش رو دیدم یه وری خودش رو کج کرده و راحت نمیخوابه. پرسیدم و گفت پشتم میسوزه. وقتی پشتش رو دیدم متوجه شدم یه زخم دقیقا مشابه روی اسکاپولاش هست. باباش رو کشیدم کنار و گیر بهش دادم، گفت که با سیخ زدمش. با خودم کمی فکر کردم که الان وظیفهٔ من چیه واقعا؟ این بچه امنیت نداره ولی کی تو اون شهر شیر تو شیر به حرف من گوش میده؟ ۱۱۰؟ دادگاه؟ قاضی؟ قانون؟ همه میگند باباشه تنبیهش کرده...
اینجا تو کانادا یکی از بزرگترین جرمهای متصور آزار کودک و غفلت از کودک است. هر دو جرم است و منجر به از دست دادن حق حضانت میشود، شوخی هم ندارند. بچت رو میگیرند و دستت به هیچ کجا هم بند نیست. مثلا اینجا شما حق نداری بچت رو تا سن ۱۲ سالگی در صندلی جلوی ماشین بشونی (مقایسه کنید با عقب وانت). اگر این کار رو کردی به جرم تلاش برای قتل کودک در همونجا با دستبند و تو سری میبرندت و از همون شب دیگه بچت رو نمیبینی. اگه بچت رو تا ۱۲ سالگی تو خونه تنها بگذاری همون حکم رو داره. اگه فیزیکی به بچه تعرض کنی که دیگه خدا کمکت کنه. بهترین وکلا هم دیگه از پس پروندت بر نمیان و بچه بای بای... اینجا بچه حکم جواهر رو داره (شما راجع به بچهٔ خودتون همین حس رو ندارید؟) و آیندهٔ کانادا رو در این بچهها میبینند، همون چیزی که ما تو ایران زیاد شعارش رو میدیم ولی بچمون رو کتک میزنیم، قاشق میکنیم تو ک...ش، عقب وانت سوارش میکنیم، تنهاش میگذاریم تا خودشو بسوزونه، با سیخ میزنیمش و دست آخر جامعه رو پر میکنیم از آدمهایی که در کودکی اینقدر کشیده اند که یاد نگرفته اند با کودکشون چطور رفتار کنند...و این سیکل معیوب ادامه داره... حالا ببینید آینده از آن کیست؟...
اینجا تو کانادا ترتیب حق و حقوق اجتماعی اینطوره:
۱- کودکان ۲- مسنها ۳- زنها ۴- حیوانات ۵- درختها و بالاخره ۶- مردها....(خوب ما هم به خاطر زن و بچمون راضیم دیگه) حالا نباید بگیم این پیشرفت نوش جونشون؟ نفت دارند؟ تاریخ دارند؟ شانس دارند؟ نه....اینها عقل، وجدان، اخلاق و همت دارند و در عوض ادعا ندارند که ما خدا رو شکر این آخری رو خیلی داریم...ساده و منطقی است. خیلی ساده...
پریروز داشتم مجله نظام پزشکی مربوط به مهر و آبان رو ورق می زدم که به گزارش برگزاری روز پزشک در شهرهای مختلف پرداخته بود. در بین اسامی پزشکاه نمونه سال ۸۷ به دو تا از شست و هشتی های اهواز برخوردم و دیدم بد نیست در این جا ذکری ازاین دوستان بکنیم.
دکتر محمد دستفان به عنوان متخصص داخلی نمونه سال ۸۷ در شهرهای ایذه و باغ ملک
دکتر حسین صباغ به عنوان پزشک نمونه سال ۸۷ در شهرستان دامغان
برای این دوستان خوب (و بر عکس من و بهنام بی آزار) آرزوی موفقیت داریم.
دستفان جان و صباغ جان! حالا که ازتان تعریف کردم ما رو بیشتر تحویل بگیرین و چیز بنویسین.
سال ۷۲ بود که خانهٔ تیمی ۸ نفری ما از هم پاشید. منظورم خانه دانشجویی من، مازیار، فرشید، پیام، پیمان، سعید، رائد و مجید ذبیحی در خیابان اسفند گلستان بود. علل آن بماند ولی خاطراتی بعد از آن شکل گرفت که من هنوز از یاد آوری آنها لذت میبرم. هر کسی از یه ور رفت و من هم به خوابگاه انقلاب رفتم و یه راست به اتاق افرادی که همگان را سورپریز کرد
. محمدرضا نوروزی، محمدرضا کریمی، عباس حسنی، محمد حسین اجاقی و حمیدرضا جهانگیری، به قلب غیر خودی ها! نیروهای دو طرف شوکه شده بودند. واقعا میخواستم ببینم این غیر خودیها کیا هستند، به چی فکر میکنند، چه منشی دارند، حرفشون چیه خلاصه؟ خودم از نتیجهای که گرفتم خجل شدم
. از روز اول غیر از محبت، برادری، احترام، احساس عمیق و قدر شناسی هیچ چیز ندیدم...![]()
صبحها قبل از طلوع خورشید به نوبت میرفتیم نون میخریدیم. دیگه کم کم داشتم از خجالت کم میآوردم، هر روزی که من نوبتم بود یه نفرشون من رو تو خواب قال میذاشت و جای من میرفت نون میگرفت. به جای ساعت با بوی نون تازه از خواب بیدار میشدم و خجالت میکشیدم (شرط میبندم الان مازیار تو دلش میگه "ای مارمولک، خوب خودتو به خواب میزدی"). عباس حسنی شبها میرفت تو اتاق فولادی و میرفت سر ساک فولادی و خوردنی میدزدید و بدو بدو در حالیکه از فرط خنده سیاه شده بود
سراسیمه میرسید و پهن میشد کف اتاق. بعد با هم میخوردیمشون... و خیلی خاطرات دیگه.
از خاطرات خوب اون اتاق هر چی بگم کم گفتم. اونقدر اونها بزرگوار بودند که بعد از اینهمه سال هر وقت یادشون میافتم غمی رو دلم میشینه که چرا پیششون نیستم. وقتی تو همایش سال ۸۴ اجاقی، نوروزی و حسنی رو دیدم و بغلشون کردم نتونستم اشکم رو کنترل کنم....![]()
الان که به اون بزرگواران
فکر میکنم به خودم میگم "هیهات بهنام، تو کجایی و اونها کجا، با هر چی بری به گردشون نمیرسی"، خوش به حالشون...
نمیدونم چه سالی بود (مازیار این چیز هارو بهتر میدونه چون دفتر خاطرات داره) که ما از یک تعطیلی در تهران داشتیم برمیگشتیم اهواز. اون موقع هم که خبری از تهیه بلیت اینترنتی و این چیزها نبود و به تازگی داشتند بلیتها رو پیش فروش میکردند واسه روزها و هفتههای آتی. یک روز من، پیمان رحمانی، حسین اسدیان، مازیار و نمیدونم فرشید بود یا پیام یا یکی دیگه رفتیم راه آهن تهران که بلیت بگیریم. به خاطر پیشرفت در سیستم فروش بلیت و کامپیوتر و این حرفها چند تا گیشه باز شده بود که کمی هم با هم فاصله داشتند، هر گیشه بلیت یک مسیر رو میفروخت، گیشهٔ اهواز، مشهد، تبریز و خلاصه... ما تو گیشهٔ اهواز تو صف بودیم که دیدیم یه آقایی آذری (همون ترک) داره چشم چشم میکنه تو جمعیت. تا اینکه یهو چشماش افتاد به حسین و بدون اینکه وقت رو تلف کنه یه راست اومد جلو و شروع کرد با حسین ترکی حرف زدن
. داشت میپرسید که گیشهٔ تبریز کجاست. ظاهرا فارسی نمیدونست و دنبال دیلماج میگشت. آقا ما دیگه نمیدونستیم چطوری باید بخندیم، داشتیم منفجر میشدیم. حسین هم که متوجه شده بود همونطور که داشت به یارو آدرس میداد قرمز شده بود
. وقتی یارو رفت ما پکیدیم از خنده
...هر کی یه چیزی گفت. یکی گفت "حسین از کجا فهمید باید بیاد پیش تو؟"، فکر کنم مازیار یا من بودیم که جواب دادیم (این حرفها از من و مازیار بر میاد) "از رو گوشهات پیدات کرد"
و خلاصه کر کر خنده. حسین هم که حسابی گیج شده بود میخندید و هاج و واج مونده بود که چطوری اینقدر ترک بودنش تابلو هست؟
آقا خلاصه سوژه خنده تا اهواز... یادش به خیر.
خودت بهتر می دونی که من از کل کل کردن و متلک پروندن و حرف زدن زیادی لذت می برم. این رو هم می دونی که ما سالهاست با هم این حرف ها را رد و بدل می کنیم و فقط باعث شده احساس نزدیک بودن بیشتر در ما ایجاد بشه. اما بقیه که این چیزها رو نمی دونن. دوست خوبم تو هر حرفی به من بزنی ممکن است بی پاسخ نگذارم و متلک بپرونم و به همدیگه فحش هم بدیم. ولی من و تو می دونیم که همه این ها الکیه و توی دلمون فقط داریم می خندیم و لذت می بریم. از یادآوری خاطرات و سوتی های هم فقط خوشحال می شیم. واقعاْ فقط همین است. اما بقیه این چیز ها رو نمی دونن. تقصیری هم ندارن. به همین خاطر بود که من به دنبال نوشته ات یادداشت گذاشتم. اصلاْ هم از طرح آن موضوع و موضوع های مشابه آن ناراحت نشدم و نخواهم شد.
ما بیست ساله که از همین حرف ها می زنیم و خوشیم (شاید الکی!). پس برو واسه خودت!!
در اتاق پایین فرشید سبزعلیان و مجید ذبیحی بودند. اتاقهای طبقه بالا یکیش در اختیار بهنام رحمدل و سعید گران پی بود. در یکی دیگر هم من و رائد نوحه خوان بودیم و سومین اتاق هم دست پیمان رحمانی و پیام کشاورزی بود.
در یک مقطع کوتاه یکی دو ماهه به این جمع ما سه نفر دیگر هم اضافه شدند. یعنی علی رضا هروی و جعفر محمدخانی و کورش وفایی که در آن موقع خانه خودشان را تحویل داده بودند و داشتند دنبال خانه می گشتند.
اما فقط این ها نبودند. این خانه محلی بود برای دور هم جمع شدن خیلی از بچه ها. مثلاْ شاهپور ملکی و رضا عراقی و ناجی منشداوی و روزبه والی زاده و حسین اسدیان و محمد دستفان و جعفر حسنی و فوزی خیمه گاهی و صفا نظامی و منصور شریفی و بهروز رضایی خیلی وقت ها پیش ما بودند.
به جز آن ها هم بودند بچه های دیگری که به دلیل نزدیکی بسیار زیاد این خانه به دانشکده پزشکی (که در آن زمان می شد از روی دیوارهای نیمه ساز و نرده های شکسته ای که پشت سلف سرویس و کتابخانه دانشکده بود و امروز در پشت دانشکده دندانپزشکی قرار دارد به آن طرف رفت و آمد کرد) به ما سر می زدند. در واقع این خانه هیچ وقت از مهمان خالی نبود. در عین حال اگر حتی یکی از این هشت نفر غایب بود خانه خلوت تر به نظر می آمد.
جونم براتون بگه که در چنین بلبشویی آن چیزی که زود خودش را نشان می دهد احساس یا عدم احساس مسوولیت در نظافت و راست و ریس کردن کارهای خونه است. بنابر این ما خیلی زود تصمیم به انتخاب یک شهردار گرفتیم.
بعد از رایزنی های بسیار و کاندید شدن یکی دو نفر که یادم نیست بالاخره پیمان شد شهردار. بعد هم برنامه عریض و طویلی ریختیم که به نظر خودمان شامل تمام جنبه های کار منزل بود. قرار شد هر کس کاری را انجام میداد خودش در قسمت مربوط علامت بزند.
در چنین احوالی سر کسانی که به خاطر دلسوزی کاری را انجام می دادند و بعد به نظر خودشان چون کار مهمی نبود علامت هم نمی زدند کلاه می رفت. در مقابل کسانی هم بودند که مثلاْ با شستن یک بشقاب بلافاصله برای خودشان ثبت می کردند!! (البته من از دسته سوم بودم)
بعد از مدتی لیست روی دیوار حالت مسخره ای پیدا کرده بود. جلوی اسم بعضی ها خالی بود و در برابر اسم بعضی دیگر ستاره بود که ردیف شده بود و همه هم مدعی بودند که خیلی کار کرده اند!! بنابر این عطای این شهرداری را به لقایش بخشیدیم و قرار شد هر کس هر کاری دلش خواست بکند. فقط حساب و کتاب خریدها باقی ماند که چون مساله مالی بود و جان نبود که بشود به راحتی ازش گذشت مخلص کما فی السابق عهده دار محاسبه سهام از مخارج بودم.
یکی از اتفاق های جالب در این دوره یکی از روزهایی بود که می خواستیم خانه را تمیز کنیم. با آن خانه درندشت برای هر کسی کاری بود. تقریباْ کارها تمام شده بود که دیدم سعید با حالتی بی حوصله و توی فکر نشسته وسط هال طبقه بالا و انگار اصلاْ قرار نیست که تراس طبقه بالا را تمیز کند. خوب برای هر کسی یک زمان هایی پیش می آید که حوصله کاری را نداشته باشد و این طبیعی است. منتها ما در آن موقع خیلی به این مسایل نگاه نمی کردیم و من یکی که به خصوص با روحیه وسواسی جبری آن موقع خودم را موظف به پی گیری این امر مهم!! می دیدم.
رفتم سراغ سعید طفلک و گفتم پس چرا نشستی؟ همه کارها را تمام کردند ولی تو هنوز شروع نکردی.
سعید مظلومانه و از روی بی حوصلگی فکری کرد و بعد هم خیلی جدی نگاهی به من کرد و جوابی داد که سالهاست ضرب المثل ما شده است.
ایشان در پاسخ به سوال من که چرا پس نمی جنبی و تراس را تمیز نمی کنی فرمودند:
"آخه داره باد میاد!!"
مثل هر سوتی دیگری این سوتی هم باعث شد من و خودش و بقیه بچه ها مدت ها بخندیم.
یادش به خیر
خاطرهای که از سال ۷۱ نقل کردم صرفا جنبهٔ تفریحی داشت چون از آن زمان ۱۷ سال گذشته بود بعید میدانستم حساسیتی پدید آید ولی چون دیدم کمی تولید ابهامات کرد ترجیحا آنرا به همراه توضیحات دوست عزیزم مازیار حذف کردم. ابتدا خواستم شرحی بر توضیحات مازیار عزیز بنویسم ولی بعد پشیمان شدم چون دیدم سر دراز پیدا میکند و حرفهایی زده میشود که نباید.
از همگان که آنرا خواندهاند (خصوصا برادر عزیزم مازیار) عذر میخواهم و از بقیه که نخواندهاند میخواهم که فراموش کنند. چیز جدیی نبود. با خاطرهای دیگر جبران میکنم.