تبليغاتX
دانشجويان پزشكی ورودی 68 اهواز

دانشجويان پزشكی ورودی 68 اهواز

السلام علیک یا ابا عبدالله(ع)

فرا رسیدن اربعین حسینی تسلیت باد.

اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 0:10  توسط حسین اسدیان  | 

 

این هفته دو بازی خوب و دیدنی فوتبال  داریم:                                                                       

بازی ایران و کره جنوبی که امیدوارم ایران با نتیجه بسیار خوبی کره را  شکست داده و در جدول

رده بندی موقعیت بهتری پیدا کند.                                                                 

 اما بازی بعدی دربی تهران بین پرسپولیس  و  استقلال  است  که پیش بینی بنده برد پرسپولیس

است.البته نظر استقلالیها درجای خود محترم بوده و میتوانند پیش بینی خود را اعلام کنند.

 یادش بخیر جام جهانی ۹۰ همراه بچه ها در اهواز بازیها را میدیدیم و چه شور وحالی داشتیم

و من طرفدار تیم آرژانتین بودم و عاشق بازی مارادونا .رجز خوانی میکردیم و کلی نظرات کارشناسی 

در مورد بازیها میدادیم .روزبه هم همیشه با هیجان خاصی بازیها را دنبال میکرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 14:53  توسط حسین اسدیان  | 

کشیک اینترنی در  بیمارستان گلستان تمام شده بود و منهم پس از کمی استراحت سر و وضعم را مرتب کردم و برای رفتن به خوابگاه به ایستگاه اتوبوس کنار بیمارستان رفتم

سوار اتوبوس که شدم دیدم همه مبهوت من شدند... با خودم گفتم این خوش تیپی ما کلی طرفدار دارد... همه را محو خودمان کردیم... دکتر فتاحی به میگفت" آلن دلن ۶۸" اما فکر کنم بهنام و فرشید و بقیه را ندیده بود...

بالاخره، با مسرت و اعتماد به نفس کامل روی صندلی خالی وسط اتوبوس نشستم و به اینکه قیافه دکتریم خیلی به مردم اثر کرده خوش بودم

دستی به شانه ام خورد و سرم را گرداندم ، آقایی از صندلی پشت سرم گفت: آقا ببخشیدا... زیپ شلورتون بازه  

قیافه من اون موقع دیدنی بود

XYZ= Examin your Zip

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 18:16  توسط سهراب  | 

ترم اول در یکی از روزهای بارانی پس از خوردن شام توی سلف سرویس همراه مازیار رفتیم سوار اتوبوس بشیم و بریم خوابگاه. دیدیم اتوبوس میخواد راه بیفته عزم دویدن کردیم.زمین خیس بود  و لغزنده .چشمتون روز بد نبینه یک آن خودم را بین زمین و آسمان دیدم و لحظه ای بعد پخش روی زمین.سریع خودم را جمع کردم و کلی خندیدیم . پایین تنه کاملا" گلی شده بود .وای حالا با این وضعیت چطوری باید میرفتم تا خوابگاه؟! اینجا بود که مازیار نقش یک منجی تمام عیار رو بازی کرد.بله همان روز مازیار شلوار اضافی همراهش بودانگار دنیا رو بمن دادن و احساس کردم در آن لحظه مازیار را بیش از هر زمان دیگری دوست دارمسریع رفتم و شلوار عاریتی را پوشیدم و خدا را بسیار شکر کردم.مخلص آقا مازیار.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 0:24  توسط حسین اسدیان  | 

این خاطرهٔ مازیار از اینترنی بخش چشم سینا من رو به یاد یک خاطره از همون بخش انداخت. عید بود و همه سر خونه زندگیشون بودند و من اون روز کشیک بودم و طبیعتا تنها. زنگ زدن که یک تروما به چشم هست برم ببینم. یک بچهٔ ۳-۲ ساله بود و خدا رو شکر ترومای چندانی ندیده بود، فقط کمی‌ قرمز شده بود. با اینحال به باباش گفتم که باید زیر اسلیت لامپ ببینمش و ازش خواستم که خودش بشینه رو صندلی و چونهٔ بچه رو بذاره رو تسمه. وقتی‌ تو لنز نگاه کردم چشم بچه رو ندیدم و سرم رو آوردم کنار ببینم بچه کو؟ چشمتان روز بد نبیند، قسمتی‌ از نواحی تحتانی بچه که از شلوار بیرون بود جلوی لنز اسلیت لامپ بود!! وقتی‌ که بهش گفتم که "چکار میکنی‌ عمو؟" گفت خودت گفتی‌ که "چونه‌ش رو بذار اینجا"!! من به فتح نون گفته بودم و آقا به کسر نون برداشته بود!! بعد از اینکه بهش گفتم "حالا من هر چی‌ که گفتم تو بچت رو واسه چی‌ اینجا آوردی، کجاش آسیب دیده بود؟" مظلومانه گفت "من چی‌ میدونم دکتر، من که دکتر نیستم" خلاصه... طفلک این واقعیت که "اعضای بدن به هم مرتبطند"رو کمی‌ جدی تر از اینها گرفته بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 21:29  توسط بهنام رحمدل  | 

جونم براتون بگه که

یکی از روزهای فروردین سال ۱۳۷۵ که الآن یادم نیست دقیقاْ چه روزی بود بنده مخلص که اینترن بخش چشم بیمارستان سینا بودم داشتم از پاویون به طرف کتابخانه می رفتم. می دونید که در اون موقع یک بلوار مسقف بین بخشهای چشم و پوست در طرف شمال و بخش نفرولوژی در سمت جنوب قرار داشت. من از سمت شرق به غرب در حرکت بودم که با صحنه منحصر به فردی مواجه شدم. درست در وسط بلوار در سر یک تقاطع گربه ای روی دو پا نشسته بود و با کمال آرامش و بی خیال داشت به طرف شرق نگاه می کرد. در همان احوال یک سگ به فاصله چند سانتی متر درست پشت سر گربهه روی چهار دست و پا داشت بو می کشید. باور کنید فاصله این دو تا در حد فقط چند سانتی متر بود.

سگه با تعجب داشت گربهه رو ور انداز می کرد و من از رفتار این دو حیوان ماتم برده بود. ایستادم تا این پدیده منحصر به فرد را ببینم. در همین حال گربهه با ناز و کرشمه و با پشت چشم نازک کرده از سمت چپش به طرف عقب برگشت. من هم به فاصله چند متر در همان طرف ایستاده بودم به تماشا. در همین گردش سر بود که تازه آقا گربهه متوجه شد یک موجود دیگر هم پشت سرش ایستاده. گربهه تازه آقا سگه رو دیدو در کسری از ثانیه از حالت رخوت و آرامش خارج شد و روی دو پا جهید و با آخرین شتابی که می توانست در حالی که صدای کش دار مئوووووو خارج می کرد پا به فرار گذاشت. سگ خنگ که تا آن موقع نمی دانست برای چی آنجا وایساده بالاخره فهمید که ظاهراْ باید گربه را بگیرد و او هم با کمی تاخیر به دنبال گربه شروع به دویدن و پارس کردن کرد. نمی دانم آخرش چی شد چون هر دو در عرض چند ثانیه از دید من خارج شدند. ولی فکر نکنم سگه توانسته باشد آن لقمه فراری را بگیرد.

من هم همانجا از زور خنده منفجر شدم. این صحنه ها را هیچ وقت فراموش نمی کنم.

عجب گربه بی خیال و سگ هالویی بودند!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 9:31  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

ملاحظه میفرماییم که بر و بچه‌ها یه تکونکی به خودشون دادند. شش مطلب در عرض پنج روز. مایه مسرت است، چشمتان نزنیم. اگر به همین منوال هر از گاهی‌ قدم رنجه فرموده و با خاطرات خوب خودتان اینجا را با طراوت کنید اینجانب بقای شما را پس از نگارش خاطراتتان تضمین مینمایم (این جملهٔ دراز به جای "نمیمیرید که" نشسته است).

حالا یک خاطره از من که در رابطه با مازیار هم هست.

روزی از روز‌ها در خوابگاه سینا که بچه‌ها صبح‌ها به سوئ سرویس هجوم میفرمودند که جا نمانند مازیار دیر از خواب بلند شده بود (یا صبح کلاس نداشت، درست یادم نیست) و سر کیف رفته بود دستشویی، بعد متوجه شده بود که آب قطع است! کمی‌ ترس بر جانش میافتد که چه کند که به ناگاه در مستراح کمی‌ باز میشود و دستی‌ یک آفتابه پر از آب را میگذارد جلوی رویش. این آفتابه که همچون الماسی در تاریکی مستراح چشم مازیار را سحر و جادو کرده بود به داد وی رسید و مازیار توانست از پس مشکل بزرگی‌ بر آید. مازیار هیچ وقت ندانست که آن دست پنجه طلایی که بود و چگونه پیدایش شد.

هر چه از دوست رسد نیکوست، همهٔ خاطرات که نمیتواند به رنگ و بوی بستنی سالار (ببخشید سالاد) باشند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 0:16  توسط بهنام رحمدل  | 

مهر ماه ۶۸ بعد از اینکه با کلی دوندگی موفق شدیم خوابگاه بگیریم ... بهمراه مازیار و قادرو محمد ولی بدری تصمیم گرفتیم اتاق ۵۵ را تجهیز کنیم. از آنجائیکه ما دیرتر از دیگران اقدام کردیم لذا با کمبود وسایل اتاق مثل مهتابی وقفل در و ... روبرو شدیم چون هر کی زودتر رسیده بود با باز کردن لوازم سایر اتاقها بار خودش را بسته بود و صاحب امکانات شده بود.بنابراین با توجه به دوستیم با دستفان همزیستی مسالمت آمیزمان با ساکنین اتاق ۲۶ (غلامیان-جمشیدی ودستفان ونفرچهارم یادم نیست) را شروع کردیم تا اتاقمان را آماده کنیم.هر شب برنامه مان این بود که قادر سر به سر جمشیدی بذاره ومن ومازیار تا دیر وقت شطرنج بازی کنیم و جوک بگیم و... ومهمتر از همه بامحمد و بچه های دیگه ماست چکیده های غلامیان رو بخوریم. آخر شبم بدلیل کمبود جای خواب غلامیان با متکا و پتویش میرفت اتاق ۲۷ پیش دهخدایی و فاتحی. علیرغم همه این مزاحمتها طلبکارم بودیم و کل کل هم داشتیم. درهمین جا به نمایندگی از مازیار و قادر طلب حلالیت میکنم.                                ولادت باب الحوائج حضرت امام موسی بن جعفر (ع) مبارکباد
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 0:4  توسط حسین اسدیان  | 

سلام دوستان.

ده روز پیش یک اتفاق جالب برای ما افتاد که بد نیست تعریف کنم.

ما یک کلاس مدیریت شکایات مشتری در دانشگاه برگزار کردیم که سید عباس هم با تمام معاوناش و مدیرای ارشد شرکت کردن. استاد ما یکی از دوستان بسیار عزیز بنده بود و کلاس رو به شکل خیلی شاد و سرزنده اجرا می کرد. یکی از کارهایی که کرد این بود که برای دیر اومدن یا زنگ زدن با موبایل یا جواب دادن به موبایل و یا حتی اگر صدای زنگ موبایل کسی بلند می شد اون نفر رو هزار تومن جریمه می کرد و پول ها رو جمع می کرد. عصر بعد از نهار قرار شد با این پول ها یک چیزی بخریم که همه استفاده کنند. قرار بر این شد که بستنی سالار بخریم. به همکارانم سفارش کار را دادم و یک راننده آژانس را فرستادیم برای این کار. ما سر کلاس نشستیم و مشغول کار بودیم ولی دیدیم خبری نشد.

کلاس داشت تمام می شد ولی خبری از بستنی سالار نبود. وقتی دیگر قطع امید کرده بودیم پیگیری کردم ببینم چی شده.

فکر می کنید چه اتفاقی افتاده بود؟

راننده گرامی رفته بود و با اون پولها سالاد خریده بود. اون هم به اندازه یک گروهان!!

همکار های ما هم کلی زحمت کشیده بودند تا طرف را قانع کنند که ساعت ۳ بعد از ظهر و دوساعت بعد از نهار کسی سفارش سالاد نمی دهد. اما زیر بار نمی رفت. خلاصه با همین کش و قوس زمان تلف شد و کسی به بستنی نرسید. بالاخره راننده را قانع کرده بودند تا برود سالادها رو پس بدهد ولی پول ها را معاون پشتیبانی گرامی دانشگاه در جیب مبارک گذاشت و رفت.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 9:58  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

نوروز سال ۱۳۸۵ به اتفاق خانواده ام وچند تن از اقوام به خوزستان رفتیم. خرمشهر و آبادان و شوش و دزفول و اندیمشک و بالاخره اهواز. شهری که پر بود از خاطرات خوب و دوست داشتنی. یک روز صبح زود بهمراه پسرم آریا که الآن ۹ ساله است برای تجدید خاطراتم گشتی در بیشتر نقاط شهر زدم. دلم خیلی گرفت به این نتیجه رسیدم که شهر همیشه دوست داشتنی اهواز با همان دوستان سابق وِ همان حال و هوا در ذهنم ماندگار است.حالا دیگه هممون تو اهواز نیستیم ولی به کمک این وبلاگ میتونیم حتی برای لحظه ای به گذشته سفر کنیم ودوستیها را ماندگار کنیم. خداوند بزرگ پشت وپناه همتون.
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 21:43  توسط حسین اسدیان  | 

سلام به همه دوستان

قرار شده فعال بودنمون را نشان بدهيم تا هميشه اين وبلاگ زنده باشه.

يكي از خاطرات دوران دانشجويي را براتون ميگم:

سال دوم دانشجويي بوديم ، كلاس زبان تخصصي ۱ بود ، اگه يادتون باشه استاد اون درس آقاي دكتر سواري بودن. اولين جلسه اون كلاس بود ، من هم اولين ترم بود كه از يزد به اهواز منتقل شده بودم ، توي اولين جلسه همه سعي ميكردن انگليسي صحبت كنن و نشون بدن كه زبانشون خوبه. من هم كنار دكتر كلهر نشسته بودم. همه بچه ها به انگليسي يكي يكي خودشون رو معرفي كردن و آخر سر كه خود استاد ميخواست بيوگرافيش رو بگه ، از مدارك تحصيليش شروع به گفتن كرد. و چند تا مدرك رو پشت سر هم رديف كرد... يك دفعه دكتر كلهر با اون صداي دوست داشتنيش گفت:

استاد اون مداركي رو كه ندارين بگين...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 2:10  توسط مرتضی جورابیان  | 

دوستیها در اینترنت پر شکوه میشود.
مثلا به این نوشته که در سال 1384 نوشته شده دقت کنید:

"
 نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/17ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط دكتر بهنام رحمدل
شب گذشته دوست عزیزمان دکتر رائد نوحه خوان در سوگ پدر نشست و سایه پرمهر هر دو والدینش را از دست داد . بدینوسیله تاثر و همدردی خود را اعلام میکنیم و بقای عمر بازماندگان را از پروردگار بزرگ خواهانیم. روحش قریب رحمت ایزد باد. 

دوستانی که مایلند به وی تسلیت بگویند یا در مراسم آن مرحوم شرکت کنند با موبایل دکترنوحه خوان تماس بگیرند. ۰۹۱۶۳۷۲۰۰۸۴

"

فکر نمیکنم چیزی بتواند جای عظمت این حس بزرگ دوستی را بگیرد....

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 9:26  توسط سهراب  | 

این وبلاگ وبلاگ بشو نیست. شده جایی‌ که ۴-۳ نفر بنویسند و ۱۰-۸ نفر بخوانند. خوب اگه این ریختیه که من تنهایی‌ روزی چند تا ایمیل دارم به بیش از ۲۰ نفر میزنم. یعنی‌ مخاطب ایمیل‌های من از این وبلاگ بیشتره. خوب نتیجه اینکه ما میتونیم با ایمیل با هم در تماس باشیم، عکس، شماره تلفن مدارک و... رد و بدل کنیم. امنیتش به مراتب بیشتر از وبلاگ است (هدف از تاسیس وبسایت هم به همین منظور بود) و دیگه هیچکس هم از هیچکس به خاطر کمکاری دلگیر نیست....سهراب دق کرد از بس پای این وبلاگ زحمت کشید، من سعی‌ کردم بنویسم چه زمانی‌ که ایران بودم چه اینجا که گرفتار تر از ایران هستم، مازیار این وبلاگ رو احیا کرد، خانم دکتر حیدری سعی‌ کرد که بگه که آقایون اینجا تنها نیستند و همین...تموم شد. بقیه شدند روزنامه خوان! ۴-۳ نفر بنویسند، عکس بدند و.... و آنها بخوانند یا زحمتی کشیده و در تابلوی گفتگو بنویسند "سلام"!! خسته نباشید واقعا، مواظب انواع فتق باشید ها اینقدر جان میکنید یاران....همش همین بود؟! ۸ سال خاطرات همین بود؟!! به خدا من با دوستان دبیرستانی که ۴ سال بیشتر با هم نبودیم اینجا در تماس هستم، ولی‌ با بچه‌های دانشگاه... افسوس.

از فرط استیصال دیگه حال ندارم اینجا وقت بذارم. میبینم هیچکس مثل من، سهراب، مازیار و خانم دکتر حیدری نمیخواهد از گذشته چیزی به خاطر آورد...تک و توک جورابیان، شاغلام، حکمت و یکی‌ دو نفر دیگه فقط تو تابلوی گفتگو یه خط مینویسند که یا آدرسی میخواهند یا تلفنی از کسی‌. خوب اینکه اصلا به نگاهداری وبلاگ نمی ارزه...این کار رو با یک گروه ایمیل هم میشه کرد...رفتیم وبسایت راه انداختیم، واسه کی‌ آخه؟... نون نداریم بخوریم پیاز می‌خوریم اشتهامون واشه! مخاطب نداریم که...خودمون رو دست انداختیم...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 23:30  توسط بهنام رحمدل  |