فرا رسیدن اربعین حسینی تسلیت باد.
اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد .
فرا رسیدن اربعین حسینی تسلیت باد.
اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد .
این هفته دو بازی خوب و دیدنی فوتبال داریم:
بازی ایران و کره جنوبی که امیدوارم ایران با نتیجه بسیار خوبی کره را شکست داده و در جدول
رده بندی موقعیت بهتری پیدا کند.
اما بازی بعدی دربی تهران بین پرسپولیس و استقلال است که پیش بینی بنده برد پرسپولیس
است.البته نظر استقلالیها درجای خود محترم بوده
و میتوانند پیش بینی خود را اعلام کنند.
یادش بخیر جام جهانی ۹۰ همراه بچه ها در اهواز بازیها را میدیدیم و چه شور وحالی داشتیم
و من طرفدار تیم آرژانتین بودم و عاشق بازی مارادونا
.رجز خوانی میکردیم و کلی نظرات کارشناسی
در مورد بازیها میدادیم .روزبه هم همیشه با هیجان خاصی بازیها را دنبال میکرد
.
سوار اتوبوس که شدم دیدم همه مبهوت من شدند... با خودم گفتم این خوش تیپی ما کلی طرفدار دارد... همه را محو خودمان کردیم... دکتر فتاحی به میگفت" آلن دلن ۶۸" اما فکر کنم بهنام و فرشید و بقیه را ندیده بود...
بالاخره، با مسرت و اعتماد به نفس کامل روی صندلی خالی وسط اتوبوس نشستم و به اینکه قیافه دکتریم خیلی به مردم اثر کرده خوش بودم
دستی به شانه ام خورد و سرم را گرداندم ، آقایی از صندلی پشت سرم گفت: آقا ببخشیدا... زیپ شلورتون بازه ![]()
![]()
قیافه من اون موقع دیدنی بود![]()
XYZ= Examin your Zip
این خاطرهٔ مازیار از اینترنی بخش چشم سینا من رو به یاد یک خاطره از همون بخش انداخت. عید بود و همه سر خونه زندگیشون بودند و من اون روز کشیک بودم و طبیعتا تنها
. زنگ زدن که یک تروما به چشم هست برم ببینم. یک بچهٔ ۳-۲ ساله بود و خدا رو شکر ترومای چندانی ندیده بود، فقط کمی قرمز شده بود. با اینحال به باباش گفتم که باید زیر اسلیت لامپ ببینمش و ازش خواستم که خودش بشینه رو صندلی و چونهٔ بچه رو بذاره رو تسمه. وقتی تو لنز نگاه کردم چشم بچه رو ندیدم و سرم رو آوردم کنار ببینم بچه کو؟ چشمتان روز بد نبیند، قسمتی از نواحی تحتانی بچه که از شلوار بیرون بود جلوی لنز اسلیت لامپ بود!!
وقتی که بهش گفتم که "چکار میکنی عمو؟" گفت خودت گفتی که "چونهش رو بذار اینجا"!! من به فتح نون گفته بودم و آقا به کسر نون برداشته بود!!
بعد از اینکه بهش گفتم "حالا من هر چی که گفتم تو بچت رو واسه چی اینجا آوردی، کجاش آسیب دیده بود؟" مظلومانه گفت "من چی میدونم دکتر، من که دکتر نیستم" خلاصه... طفلک این واقعیت که "اعضای بدن به هم مرتبطند"رو کمی جدی تر از اینها گرفته بود!![]()
یکی از روزهای فروردین سال ۱۳۷۵ که الآن یادم نیست دقیقاْ چه روزی بود بنده مخلص که اینترن بخش چشم بیمارستان سینا بودم داشتم از پاویون به طرف کتابخانه می رفتم. می دونید که در اون موقع یک بلوار مسقف بین بخشهای چشم و پوست در طرف شمال و بخش نفرولوژی در سمت جنوب قرار داشت. من از سمت شرق به غرب در حرکت بودم که با صحنه منحصر به فردی مواجه شدم. درست در وسط بلوار در سر یک تقاطع گربه ای روی دو پا نشسته بود و با کمال آرامش و بی خیال داشت به طرف شرق نگاه می کرد. در همان احوال یک سگ به فاصله چند سانتی متر درست پشت سر گربهه روی چهار دست و پا داشت بو می کشید. باور کنید فاصله این دو تا در حد فقط چند سانتی متر بود.
سگه با تعجب داشت گربهه رو ور انداز می کرد و من از رفتار این دو حیوان ماتم برده بود. ایستادم تا این پدیده منحصر به فرد را ببینم. در همین حال گربهه با ناز و کرشمه و با پشت چشم نازک کرده از سمت چپش به طرف عقب برگشت. من هم به فاصله چند متر در همان طرف ایستاده بودم به تماشا. در همین گردش سر بود که تازه آقا گربهه متوجه شد یک موجود دیگر هم پشت سرش ایستاده. گربهه تازه آقا سگه رو دیدو در کسری از ثانیه از حالت رخوت و آرامش خارج شد و روی دو پا جهید و با آخرین شتابی که می توانست در حالی که صدای کش دار مئوووووو خارج می کرد پا به فرار گذاشت. سگ خنگ که تا آن موقع نمی دانست برای چی آنجا وایساده بالاخره فهمید که ظاهراْ باید گربه را بگیرد و او هم با کمی تاخیر به دنبال گربه شروع به دویدن و پارس کردن کرد. نمی دانم آخرش چی شد چون هر دو در عرض چند ثانیه از دید من خارج شدند. ولی فکر نکنم سگه توانسته باشد آن لقمه فراری را بگیرد.
من هم همانجا از زور خنده منفجر شدم. این صحنه ها را هیچ وقت فراموش نمی کنم.
عجب گربه بی خیال و سگ هالویی بودند!!
ملاحظه میفرماییم که بر و بچهها یه تکونکی به خودشون دادند. شش مطلب در عرض پنج روز. مایه مسرت است، چشمتان نزنیم. اگر به همین منوال هر از گاهی قدم رنجه فرموده و با خاطرات خوب خودتان اینجا را با طراوت کنید اینجانب بقای شما را پس از نگارش خاطراتتان تضمین مینمایم (این جملهٔ دراز به جای "نمیمیرید که" نشسته است). حالا یک خاطره از من که در رابطه با مازیار هم هست.
روزی از روزها در خوابگاه سینا که بچهها صبحها به سوئ سرویس هجوم میفرمودند که جا نمانند مازیار دیر از خواب بلند شده بود (یا صبح کلاس نداشت، درست یادم نیست) و سر کیف رفته بود دستشویی، بعد متوجه شده بود که آب قطع است!
کمی ترس بر جانش میافتد که چه کند که به ناگاه در مستراح کمی باز میشود و دستی
یک آفتابه پر از آب را میگذارد جلوی رویش. این آفتابه که همچون الماسی در تاریکی مستراح چشم مازیار را سحر و جادو کرده بود
به داد وی رسید و مازیار توانست از پس مشکل بزرگی بر آید.
مازیار هیچ وقت ندانست که آن دست پنجه طلایی که بود و چگونه پیدایش شد.![]()
، همهٔ خاطرات که نمیتواند به رنگ و بوی بستنی سالار (ببخشید سالاد) باشند...
ده روز پیش یک اتفاق جالب برای ما افتاد که بد نیست تعریف کنم.
ما یک کلاس مدیریت شکایات مشتری در دانشگاه برگزار کردیم که سید عباس هم با تمام معاوناش و مدیرای ارشد شرکت کردن. استاد ما یکی از دوستان بسیار عزیز بنده بود و کلاس رو به شکل خیلی شاد و سرزنده اجرا می کرد. یکی از کارهایی که کرد این بود که برای دیر اومدن یا زنگ زدن با موبایل یا جواب دادن به موبایل و یا حتی اگر صدای زنگ موبایل کسی بلند می شد اون نفر رو هزار تومن جریمه می کرد و پول ها رو جمع می کرد. عصر بعد از نهار قرار شد با این پول ها یک چیزی بخریم که همه استفاده کنند. قرار بر این شد که بستنی سالار بخریم. به همکارانم سفارش کار را دادم و یک راننده آژانس را فرستادیم برای این کار. ما سر کلاس نشستیم و مشغول کار بودیم ولی دیدیم خبری نشد.
کلاس داشت تمام می شد ولی خبری از بستنی سالار نبود. وقتی دیگر قطع امید کرده بودیم پیگیری کردم ببینم چی شده.
فکر می کنید چه اتفاقی افتاده بود؟
راننده گرامی رفته بود و با اون پولها سالاد خریده بود. اون هم به اندازه یک گروهان!!
همکار های ما هم کلی زحمت کشیده بودند تا طرف را قانع کنند که ساعت ۳ بعد از ظهر و دوساعت بعد از نهار کسی سفارش سالاد نمی دهد. اما زیر بار نمی رفت. خلاصه با همین کش و قوس زمان تلف شد و کسی به بستنی نرسید. بالاخره راننده را قانع کرده بودند تا برود سالادها رو پس بدهد ولی پول ها را معاون پشتیبانی گرامی دانشگاه در جیب مبارک گذاشت و رفت.
قرار شده فعال بودنمون را نشان بدهيم تا هميشه اين وبلاگ زنده باشه.
يكي از خاطرات دوران دانشجويي را براتون ميگم:
سال دوم دانشجويي بوديم ، كلاس زبان تخصصي ۱ بود ، اگه يادتون باشه استاد اون درس آقاي دكتر سواري بودن. اولين جلسه اون كلاس بود ، من هم اولين ترم بود كه از يزد به اهواز منتقل شده بودم ، توي اولين جلسه همه سعي ميكردن انگليسي صحبت كنن و نشون بدن كه زبانشون خوبه. من هم كنار دكتر كلهر نشسته بودم. همه بچه ها به انگليسي يكي يكي خودشون رو معرفي كردن و آخر سر كه خود استاد ميخواست بيوگرافيش رو بگه ، از مدارك تحصيليش شروع به گفتن كرد. و چند تا مدرك رو پشت سر هم رديف كرد... يك دفعه دكتر كلهر با اون صداي دوست داشتنيش گفت:
استاد اون مداركي رو كه ندارين بگين...![]()
دوستانی که مایلند به وی تسلیت بگویند یا در مراسم آن مرحوم شرکت کنند با موبایل دکترنوحه خوان تماس بگیرند. ۰۹۱۶۳۷۲۰۰۸۴
"
فکر نمیکنم چیزی بتواند جای عظمت این حس بزرگ دوستی را بگیرد....
این وبلاگ وبلاگ بشو نیست. شده جایی که ۴-۳ نفر بنویسند و ۱۰-۸ نفر بخوانند. خوب اگه این ریختیه که من تنهایی روزی چند تا ایمیل دارم به بیش از ۲۰ نفر میزنم. یعنی مخاطب ایمیلهای من از این وبلاگ بیشتره. خوب نتیجه اینکه ما میتونیم با ایمیل با هم در تماس باشیم، عکس، شماره تلفن مدارک و... رد و بدل کنیم. امنیتش به مراتب بیشتر از وبلاگ است (هدف از تاسیس وبسایت هم به همین منظور بود) و دیگه هیچکس هم از هیچکس به خاطر کمکاری دلگیر نیست....سهراب دق کرد از بس پای این وبلاگ زحمت کشید، من سعی کردم بنویسم چه زمانی که ایران بودم چه اینجا که گرفتار تر از ایران هستم، مازیار این وبلاگ رو احیا کرد، خانم دکتر حیدری سعی کرد که بگه که آقایون اینجا تنها نیستند و همین...تموم شد. بقیه شدند روزنامه خوان! ۴-۳ نفر بنویسند، عکس بدند و.... و آنها بخوانند یا زحمتی کشیده و در تابلوی گفتگو بنویسند "سلام"!! خسته نباشید واقعا، مواظب انواع فتق باشید ها اینقدر جان میکنید یاران....همش همین بود؟! ۸ سال خاطرات همین بود؟!! به خدا من با دوستان دبیرستانی که ۴ سال بیشتر با هم نبودیم اینجا در تماس هستم، ولی با بچههای دانشگاه... افسوس.
از فرط استیصال دیگه حال ندارم اینجا وقت بذارم.