تبليغاتX
دانشجويان پزشكی ورودی 68 اهواز

دانشجويان پزشكی ورودی 68 اهواز

دوستان سلام

امروز می خواهم یک راه ساده برای دریافت رایگان کتاب الکترونیک (ازجمله کتاب های پزشکی) به شما معرفی کنم.

شاید بدانید که پایگاه های متعددی بر روی شبکه جهانی اینترنت برای به اشتراک گذاشتن فایل و پوشه وجود دارد.

یکی از بهترین پایگاه ها در این زمینه پایگاه http://www.4shared.com است که بر خلاف بسیاری دیگر از این پایگاه ها هم امکان جستجو دارد و هم دریافت رایگان فایل از آن فقط یک محدودیت دارد و آن هم این است که امکان دریافت همزمان بیش از یک فایل را نمی دهد. البته این محدودیت هم اگر شما بتوانید به طور همزمان از دو یا چند مرورگر وب استفاده کنید برداشته می شود.

برای جستجوی فایل های مورد نیاز خود (به ویژه کتاب و به ویژه کتاب های پزشکی) کافی است به این آدرس بروید:

http://www.4shared.com/network/search.jsp#

سپس با انتخاب نوع فایل از سمت راست و تایپ نام کتاب (حتی به فارسی) فهرستی از تمام عنوان های به اشتراک گذاشته شده به شما ارائه خواهد شد.

شرط می بندم از دیدن عنوان کتابها متعجب خواهید شد.

حتماْ امتحان کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 11:12  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

با سلام خدمت همه همکلاسیها

امیدوارم هر کجای ایران ودنیا هستید شاد و سربلند و سلامت باشید.

اولین باربا دیدن وبلاگ انگار دریچه ای  میدیدم که به گذشته ام باز شده بود.

خواندن مطالبی که درباره وضعیت همکلاسیها نوشته میشد واکنون هم ادامه دارد ،بسیار جالب توجه

است.به کمک وبلاگ توانستم با چند تا از همکلاسیها که مدتها از آنها بی خبر بودم ارتباط برقرار کنم.

از همه گردانندگان متشکرم.

بنده اولین خانم ۶۸ بودم که وب لاگ رادیدم واولین خانمی که مطلب مینویسم.

میتونید اسمم را توی کتاب رکوردها ثبت کنید!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 23:19  توسط اعظم حیدری  | 

امروز صبح ساعت ۱۰ تا ۱۲ کلاس انگل شناسی برقرار بود. سر کلاس شادیه فریدجمال با مادرش آمده بود.امروز برنامه امتحانهای آخر ترم هم تصویب شد.

بعد از کلاس با بچه ها آمدیم دانشگاه و نهار خوردیم. بعد از نهار من و روزبه (والی زاده) با حسین (اسدیان) رفتیم آمفی تئاتر دانشکده علوم. هنوز درها بسته بود. آرمان (دیوسالار) آمد و کمی با هم صحبت کردیم. بعد هم شاپور (ملکی) و حکمت (مبارک زاده) آمدندو با هم رفتیم توی سالن نوبت گرفتیم. (چون روز قبل رفته بودیم و جا گیرمان نیامده بود.) وقتی در سالن باز شد آمدیم تو و به هر زحمتی بود چهارتا جا پیدا کردیم و غلام (هروی) هم که آمده بودُ آوردیم کنار خودمان.

برنامه جالبی بود که شامل موسیقی و تئاتر و شعر و اهدای جایزه بود.

وسط های برنامه بود که رائد (نوحه خوان) و محمد (دستفان) هم آمدند. همکلاسیهای دیگر هم بودند. ظاهراْ سر کلاس زبان تخصصی فقط هلینا جان پناه مانده است!

برنامه از ساعت سه و نیم تا هفت شب طول کشید و بعد از آن هم رفتیم دانشکده و شام خوردیم و هر کدام رفتیم خانه خودمان.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 11:22  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

امروز صبح فرشید (سبزعلیان) و پیام (کشاورزی) رفتند بانک پول گرفتندو مجموعاْ سه نفری بیست هزار تومان پول جور کردیم. حدود ساعت ده جلوی ترمینال چهارشیر بودیم. کورش (وفایی) قبل از ما آنجا بود. بعد از آن سعید (گران پی) و آخر همه جعفر (محمدخانی) از راه رسیدند و شش نفری با اتوبوس حرکت کردیم آمدیم امیدیه و از آنجا هم با مینی بوس آمدیم گناوه. ساعت ده و نیم صبح از اهواز راه افتاده بودیم و ساعت چهار و نیم عصر رسیده بودیم گناوه.

تا رسیدیم رفتیم بازار ولی هنوز خوب نگشته بودیم که مغازه ها بسته شدند. از نظر قیمت ها نه تنها ارزانتر از جاهای دیگر نبودُ بلکه تا حد زیادی هم گرانتر بود. فقط شلوارها ارزان بود که آن هم جنس خوبی نداشت.

تصمیم گرفتیم همان شب برگردیم ولی ماشین نبود. به ناچار بعد از رفتن لب دریا و کمی پیاده روی رفتیم یک مسافرخانه و از فرط خستگی ساعت هشت شب خوابیدیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 11:4  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

باز هم سلام

داشتم مطلب جورابیان را در تابلوی گفتگو می خواندم یاد هم کلاسهای مهاجرمان افتادم. چند نفر را می دانم و شاید چند نفر دیگر هم باشند که من خبری ازشان ندارم.

آنهایی که ازشان باخبرم:

بهنام رحمدل   در تورنتو کانادا

حکمت مبارک زاده   در بلژیک

روزبه والی زاده   در فرانسه

مرتضی جورابیان  در سوریه

خسرو فرهاد     در آمریکا

تینا عمادی    در دبی

بهروز هاشمی   در آلمان

بهروز رضایی   در کانادا

وفا رکابی    در آمریکا

منوچهر نظری     در بلغارستان (البته نمی دانم برگشت یا نه)

امیدوارم همه آنها موفق باشند و هر کجا که هستند سری هم به اینجا بزنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 9:54  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

امروز سالروز میلاد امام رضا (ع) امام هشتم شیعیان است.

این روز را به بچه های شست و هشتی به خصوص مشهدی ها تبریک می گویم.

البته به نظر من ما ایرانی ها یک مقدار بد سلیقه ایم و به جای آنکه این روز را تعطیل کنیم و جشن بگیریم روز وفات ایشان را تعطیل کرده ایم.

به هر حال امیدوارم پیروان واقعی آن حضرت در این روز شاد باشند و بتوانند قدمی خیر در راه نزدیکتر شدن به اخلاق و علم و اهداف ایشان بردارند.

راستی اگر کسی به دکتر رحیمی و دکتر جعفر حسنی دسترسی داره از طرف بنده سلامهای بسیار گرم برساند و از ایشان بخواهد سری هم به اینجا بزنند. فکر کنم دکتر رحیمی در شیراز باشندو دکتر حسنی در حوالی(؟) مشهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 7:22  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 






شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 23:22  توسط رضا علمایی  | 

 

من پولدارم

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.
گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم

آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين

نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه

دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره

آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك جاي دمپايى آنها را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم «ثروتمندى» هستم.

 

 


پير عاقل
 پيرمردي 92 ساله که سر و وضع مرتبي داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 ساله‌اش به تازگي درگذشته بود و او مجبور بود خانه اش را ترک کند.

پس از چند ساعت انتظار در سرسراي خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پيرمرد لبخندي بر لب آورد

همين طور که عصا زنان به طرف آسانسور مي‌رفت، به او توضيح دادم که اتاقش خيلي کوچک است و به جاي پرده، روي پنجره‌هايش کاغذ چسبانده شده است

پيرمرد درست مثل بچه‌اي که اسباب‌بازي تازه‌اي به او داده باشند با شوق و اشتياق فراوان گفت: «خيلي دوستش دارم

به او گفتم: ولي شما هنوز اتاقتان را نديده‌ايد! چند لحظه صبر کنيد الآن مي رسيم

او گفت: به ديدن و نديدن ربطي ندارد. «شادي» چيزي است که من از پيش انتخاب کرده‌ام. اين که من اتاق را دوست داشته باشم يا نداشته باشم به مبلمان و دکور و... بستگي ندارد بلکه به اين بستگي دارد که تصميم بگيرم چگونه به آن نگاه کنم. من پيش خودم تصميم گرفته‌ام که اتاق را دوست داشته باشم. اين تصميمي است که هر روز صبح که از خواب بيدار مي شوم مي گيرم

من دو کار مي توانم بکنم. يکي اين که تمام روز را در رختخواب بمانم و مشکلات قسمت‌هاي مختلف بدنم که ديگر خوب کار نمي کنند را بشمارم، يا آن که از جا برخيزم و به خاطر آن قسمت‌هايي که هنوز درست کار مي کنند شکرگزار باشم. هر روز، هديه اي است که به من داده مي شود و من تا وقتي که بتوانم چشمانم را باز کنم، بر روي روز جديد و تمام خاطرات خوشي که در طول زندگي داشته‌ام تمرکز خواهم کرد

سن زياد مثل يک حساب بانکي است. آنچه را که در طول زندگي ذخيره کرده باشيد مي‌توانيد بعداً برداشت کنيد. بدين خاطر، راهنمايي من به تو اين است که هر چه مي‌تواني شادي‌هاي زندگي را در حساب بانکي حافظه‌ات ذخيره کني

از مشارکت تو، در پر کردن حسابم با خاطره‌هاي شاد و شيرين تشکر مي‌کنم. هيچ مي داني که من هنوز هم در حال ذخيره کردن در اين حساب هستم؟

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 21:41  توسط رضا علمایی  | 

آقا سهراب به ما میگه احساس ما دلش رو نود و نه تیکه کرد. یکی‌ نیست بگه مرد مومن ما اینطوری بودیم از اول، پر از احساس. ما رو درک نکردند. فکر کردند ما اونطوری هستیم در حالیکه اینطوری بودیم. خلاصه ما رو بد فهمیدند، با یه دنیا احساس فکر کردند که ما بی‌ احساس هستیم در حالیکه پر از احساس بودیم، بعد با این پر احساسی‌ ادای آدم‌های بی‌ احساس رو در میاوردیم که اونها که فکر کردند بی‌ احساس هستیم نفهمن که ما با احساس هستیم ولی‌ ادای بی‌ احساس‌ها رو در میاریم و گیر ندند. آخه اگه میفهمیدند که ما واقعا بی‌ احساس نیستیم گیر میدادند که چرا بی‌ احساس نیستید و ادای بی‌ احساس‌ها رو در میارید؟ حالا فهمیدی چرا ما اینطوری بودیم و اونطوری نبودیم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 21:51  توسط بهنام رحمدل  | 

همکلاسی‌های سابق، دوستان فعلی‌، عزیزان
از اینکه روز ۲۶ مهر در بین شما نبودم بسیار غمگین شدم، دلم برای تک تک شما تنگ بود (دروغ نمیگم غیر از یک نفر). عکس‌ها را دیدم، هر چند کم بودند برای ۱۵ نفر. ما ایرانی‌ها عادت داریم وقتی‌ ۳ نفر یه جا میریم تلق تولوق ۱۰۰ تا عکس بگیریم، با تیر چراغ برق، با درخت.... ولی‌ وقتی‌ ۱۵ نفر دور هم جمع میشیم تا یه دنیا خاطرات خوب و بد رو با هم مرور کنیم ازش ۷ تا عکس در میاد!! کمتر از نفری نصف عکس! دلم می‌خواست عکس تک تک شما‌ها رو ببینم، موهای همه سفید شده، غیر از مازیار که خیال پیر شدن نداره و جعفر چون که پوست سر سفید نمی‌شه! سارا طالب نژاد که مثل اون وقت‌ها هست، حتئ تو عکس "علی‌ بی‌ غم" بودنش مشخصه، سپیده نیک فرجام یه غمی تو چهرش هست که نمیدونم چیه، امیدوارم که جدی نباشه. مجید بهروزی نیا هنوز هم قیافش با آدم دعوا داره (دلش ولی‌ صاف بود)، بهروز هم که هنوز نیشش تا بناگوش بازه. ابروهای جعفر هنوز ۸۸ هستند، حتئ شدید تر شده! سبیل‌های پیمان کو؟ چطور دلش اومد اون نیم کیلو سبیل رو بزنه؟....
دلم واسه همتون تنگ شده. اول از همه مازیار که هنوز عزیز‌ترین دوست تمام زندگیم هست، سید عباس حسنی واقعا عزیز، اجاقی، فولادی، نوروزی، سعید گران پی، جعفر، حکمت،.... همه.... حتئ دختر‌های کلاس که ۵/۷ سال با هم در کنار هم به اسم خواهر برادر ولی‌ غریبه تر از هر موجود دیگر زندگی‌ کردیم. دلم میخواد همهٔ شما‌ها رو یک بار دیگه ببینم، سر به سرتون بذارم، بغلتون کنم (آقایون فقط!)، از گذشته بگیم، از اینکه چقدر از همدیگه دوریم.... از دیدن عکس‌هاتون اشک تو چشمم اومد (البته خانومم داشت پیاز رنده میکرد)، چقدر دلم می‌خواد یک بار دیگه بین شما باشم... قدر همین نزدیک بودن رو بدونید و بیشتر دور هم جمع شید.
امید دارم دفعه بعد دست کم ۵۰ نفر جمع بشیم، خدا کنه من هم باشم. اون جمع بدون من لطف نداره!
به خدا میسپارمتان،
بهنام
تورنتو
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 17:28  توسط بهنام رحمدل  | 

همه بودند

در کنار هم

               غریبانه      مضطرب

امیدوار

        گرمائی ناآشنا،  محیطی مبهم،     تنهائی.... احساس تک تکمان بود

تمایل به سلام و شنیدن جوابی گرم غوغا میکرد.

چهره ای  که لبخند میزد     برق امید داشت. 

                               نگاه مهربانانه ای برای دوستی کافی بود

زمان و تاریخ مهر بود و دلها همه هم.

                                         به همه شماره ای دادند که در یک چیز یکسان بود    ۶۸

برگه واحد ها هم ۱۶ واحد  را نشان میداد

                                                        آنروز شروع دوران دانشجوئی بود

به سراغ خوابگاه رفتن چه سنگین بود

                                                 اضطرابی دیگر : آیا خوابگاه بما داده میشود؟

شلوغی   گرما    خستگی    بی خانمانی        آه چه باید کرد؟

اولین دوست ، برگه ای در دستانش بود ... کلمه ای آشنا داشت

                                                                                    دهاقان

دکتر فاتحی بود و چه دوست خوبی بود.

 

بعد از سالها

                در حسرت تکرار آن لحظات و نشستن در آن کلاسها...

افتخار میکنم که یک دانشجوی پزشکی ورودی ۱۳۶۸ اهواز بودم

دکتر ربیعی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 11:10  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

 

بر و بچه های شست و هشتی سلام

امروز یادم افتاد که در این یک ماهه اخیر یک اتفاق خیلی مهم برای بچه های ۶۸ افتاده که ما هیچ یادی ازش نکرده ایم. البته در یکی دو تا از یادداشت های پایین صفحه حرفش زده شد ولی در متن خیر.

این اتفاق فرخنده انتخاب سید عباس حسنی به عنوان رییس دانشگاه علوم پزشکی ایران بود که کمی قبل از راه اندازی مجدد وبلاگ بود و یکی از دلایل ذکر نشدنش هم همین بود.

به هر حال دیدم اگر چیزی ننویسم ممکن است خدای نکرده فکر کنند کم محلی کرده ایم.

آقا سید ما که خیلی مخلصیم. از طرف همه بچه های ۶۸ اهواز یک تبریک وحشتناک! به شما نثار می کنم. امیدوارم به زودی .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 14:33  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

 این مطلب را به عنوان اولین خاطره در صفحه جداگانه ای به اسم برگهایی از خاطرات دانشجویی نوشته بودم ولی بعد آن صفحه را حذف کردم. برای همین در این جا دوباره آوردم.

 

ببخشید اگر در زندگی دانشجویی ما در آن روز اتفاق خاصی نیافتاده است! (که البته داشت می افتاد و ما کمی بی خبر بودیم!!!)

 

دو شنبه ۲۳ مهر ۱۳۶۹

دیشب شهرک دانشگاه مهمان بچه ها بودم. صبح کورش زودتر از ما زد بیرون. من و بهنام تا پیچ استادیوم با هم بودیم. بهنام رفت راه آهن و من از او جدا شدم و رفتم امانیه دنبال شناسنامه ها (که برای تعویض داده بودیم). شناسنامه ها هنوز نیامده بود. علت را که جویا شدم گفتند کسی که روی قبض ما را تاریخ زده بوده فکر کرده بوده که شناسنامه ما از اهواز صادر شده است. خلاصه بعد از این کار آمدم خانه (خودمان).

کورش و بهنام هم ظهر آمدند پیش ما و بعد از ظهر رفتند شهرک (خانه خودشان).

عصر من و سعید با هم رفتیم توی شهر و ریورساید قدم زدیم و صحبت کردیم. همین طور رفتیم جزیره و ساعت ها نشستیم و خاطره گفتیم و از خودمان حرف زدیم.

شب که برگشتیم خانه رفتیم یک سری هم به مانی زدیم و برگشتیم.

من درس زبان فردا را مرور کردم و خوابیدم (و احتمالاْ خوابهای خیلی خوبی دیدم!!)

نویسنده: مازیار

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 11:26  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

دوستان عزیز شست و هشتی سلام

شما می توانید خاطرات خود را از دوران دانشجویی با ذکر تاریخ دقیق (تا حد امکان) و با رعایت حفظ اسرار دیگر دوستان در این صفحات بنویسید.

فقط بعد از نوشتن یادتان باشد که در قسمت پایین کادر نوشته موضوع مطلب را درست انتخاب کنید. یعنی گزینه خاطرات ۶۸ را در کادر مربوط انتخاب کنید تا مطلبتان در صفحه خاطرات ثبت شود. برای شروع خاطره خودم را از اولین شب اقامت در خوابگاه که قبلاْ در این وبلاگ نوشته بودم دوباره می آورم.

 

اولين شب در خوابگاه سينا

اوايل مهر ماه ۱۳۶۸ و درست بعد از برگشتن از اردوي دانشجويان ورودي جديد بود.من توي اهواز آشنا داشتم ولي اون موقع ها با اونها خيلي رودربايستي داشتم و روم نميشد برم در خونشون و بگم سلام اومدم شب رو اينجا بمونم! اولين بار بود كه تنهايي توي يك شهر غريب مي خواستم خودم دنبال آدرس بگردم. گفته بودند بايد بروي خوابگاه سينا. تا حدودي مي دانستم كه از كجا بايد برم.

كمي بعد از غروب بود كه رسيدم كوت عبدالله و بعد هم به طرف بيمارستان. همان شب اول سر و صداي سگها و گاوها نظرم را جلب كرد! بعد طي كردن تقريباً نيم كيلومتر راه از كنار جاده ، بالاخره ديوارهاي خوابگاه را ديدم و پا گذاشتم توي محوطه. همه جا سوت و كور بود. فقط صداي همان موجودات شريف! مي آمد.

آهسته و با احتياط قدم توي ساختمان گذاشتم. در طبقه اول هيچ كس نبود و همه جا تاريك. نگهبان هم توي اتاق خودش بود. پرسيدم از كجا بايد اتاقم رو تحويل بگيرم؟ جواب معلوم بود: بايد صبر كني صبح بشه بعد!

اي بابا! ما توي اين شهر كجا بريم؟ تا همين جاشم به زور اومده بودم. همون موقع به يه دانشجوي جديد ديگه برخوردم كه مثل خودم بود و سرگردان مانده بود. اسمش پيمان رحماني بود. دو تايي تصميم گرفتيم امشب همين جا بمونيم تا صبح شه. گفتيم بريم ببينيم كدام اتاق تميزتره و بعد بريم اونجا. در جستجوي مكاني براي آدميزاد ۵ طبقه رو گشتيم. ۵۶ تا اتاق بود كه فقط دوتاش مسكون بود. اونهم توي طبقه چهارم. بقيه اتاقها شبيه خرابه هاي قلعه اجداديمون بود! فقط كف قلعه موكت نداشت! اما اينجا مثلاً داشت. هيچ اتاقي لامپ نداشت! انگار عراقي ها به اونجا هم تك زده بودند و از زمان پايان جنگ تا اون موقع بازسازي نشده بود. بالاخره توي همون طبقه چهارم يك عدد لامپ پيدا كرديم! اما وقتي خواستيم چراغ رو روشن كنيم نشد. پيمان كه رسماً عزادار شده بود! من يك كمي فكر كردم و يه چيزايي از حرفه و فن يادم اومد. راه افتادم دوباره توي اتاقها به دنبال يك استارت مهتابي و با جستجوي فراوان و بالاخره كورمال كورمال توي تاريكي يك استارت نسبتاً سالم پيدا كردم و آوردم و از شانس مون لامپ روشن شد!

چه عجب كه دو تا وسيله سالم به تاراج نرفته بود و به كار ما آمد. خوشحال بوديم كه داريم قيافه همديگه رو مي بينيم! تا اينجا ساعت شده بود ده شب. از اون تنها اتاقهاي مسكون در خوابگاه سر و صداي زيادي مي آمد. كمي بعد يك جوون كه بهش مي خورد يكي دو سال از ما بزرگتر باشه در حالي كه دست يك جوون موبور رو گرفته بود از اون اتاق اومد به طرف مثلاً اتاق ما و بعد از يك سلام و عليك سريع و با خنده خواهش كرد كه به اون آقاي موبور كه بعداً فهميدم اسمش بهنام بود رآي بديم تا در شوراي خوابگاه شركت كند! ما هم با خنده گفتيم باشه و اونها هم رفتن . چه مي دونستيم شورا چي چيه؟! بعداً فهميدم خود بهنام هم نمي دونست! آن جوان پيش كسوت داداش مجيد ذبيحي خودمون بود كه نمي دونم كارش جدي بود يا مي خواست سر به سر ما يا بهنام بذاره. به قول معروف : هني نفهميدم منظورس چي بيد!

آقا بالاخره من و پيمان عزم را جزم كرديم كه بگيريم كپه مان را بگذاريم اون وسط! اما زهي خيال باطل! گفتم كه انگار از زمان جنگ اونجا خالي مونده بود. روي موكت به اندازه نيم سانت خاك نشسته بود. اخه اين خوابگاه عزيز شيشه و پنجره درست و حسابي كه نداشت. حد اقل سه ماهي هم بود كه خالي مانده بود.در ها هم كه همه باز!

خلاصه ديديم تميز كردن اونجا به اين سادگي ها نيست. تازه جارو و پارو هم كه نداشتيم. خسته هم بوديم. فردا هم صبح اولين كلاسمان شروع مي شد. راه كوت عبدالله هم آن موقع براي ما خيلي طولاني تر از ۱۲ كيلومتر به نظر مي آمد! پس از اين فكرها يك كاري به ذهنمان رسيد. توي همه اتاقها كمد ديواري بود و همه در هاي كمدها درب و داغون. من و پيمان هر كدوم دو سه تا از درهاي نسبتاً سالم ولي نيمه آويزان كمدها را برداشتيم و بهشون آبي زديم و بعد هم روزنامه روشون پهن كرديم و الهي به اميد تو!

اون شب خاطره انگيزترين شب زندگي دانشجويي من بود. شايد الآن به نظر شما خيلي راهها براي بهتر كردن اون وضع برسه. ولي براي من و پيمان اون شب اونجا آخر دنيا بود! يكي نبود به ما بگه........

مخلص همه سينايي ها و شست و هشتي ها: مازيار

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 11:24  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

يكي بود يكي نبود...

يك وبلاگي بود كه اسمش رو مي دونيد.

چند سالي بود كه يه نفر توش مي نوشت و كسي خبر نداشت.

بعدش يهو خواننده هاش زياد شدن. خبرش دهان به دهان گشتو حتي كارش به روزنامه ها هم رسيد.

گروه هاي ديگري از بر و بچه هاي پزشكي هم به فكر كار مشابهي افتادند.

نويسنده هاش شد دو تا، سه تا، چهار تا و....

اما سه چهار ماه بعد نويسنده اصلي رفت و واسه خودش يه سايت ديگه راه انداخت. وبلاگ قديمي و نويسنده هاش هم يكي يكي از دل و دماغ افتادند. يكي رفت و يكي استعفا داد و يكي ...

كم كم وبلاگ افتاد به هن و هن..

يكي از نويسنده ها اما همچنان به نوشتن ادامه مي داد. ولي نوشته هاش بوي قرمه سبزي داشت!!

اين شد كه وبلاگ يواش يواش حتي خواننده هاش رو هم از دست داد.

بعدش وبلاگ مظلوم ما فضا و اسم و آدرسش را هم ازش گرفتند.

 

حالا ما اومديم تا دوباره زنده اش كنيم. اما هنوز نويسنده هامون كم مي نويسند. بيايين برنامه بريزيم هر كدام ما حد اقل هر هفته يك مطلب بنويسيم. اونقدر تعدادمون هست كه با اين نوشته ها بتونيم وبلاگ رو سر پا نگه داريم.

 

ممنون از همه

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 10:55  توسط حمیدرضا (مازیار) قشقائی  | 

نمایی از دیدار ۶۸:

دکتر آقداشی ، دکتر ربیعی

 

نوش جان

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:34  توسط سهراب  |